#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_192

_خیله خب حسود خان
اوستا:من حسود نیستم
_خیله خب حسود نیستی بیا بریم پایین

از زبان اوستا



با یسرا رفتیم پایین یسرا همه چیز رو تعریف کرد از اول تا اخر اتفاقایی که براش افتاده بود گفت که...
یسرا:من تمام صورتم توی اون اتش سوزی از بین رفته بود دستامم حتی سوخته بود من زنده بودم ولی کاملا از هوش رفته بودم
اونموقع حافظه داشتم اون مرد که هیچ وقت صورتش رو ندیدم من رو برد بیمارستان و صورتم رو با پول خودش جراحی کرد و تا موقع خوب شدنم کاری باهام نداشت و مثل دختر خودش ازم مراقبت کرد سه ماه گذشته بود و من کاملا صورتم خوب شده بود دستامم همینطور نمیدونم چیشد که اون مرد شروع به اذیت کردنم کرد مجبورم کرد کل خونشو براش هر روز تمیز کنم به زنش میرسیدم ناخوناشو سوهان میکشیدم و پاهاشو براش ماساژ میدادم تمام تلفن های خونه رو جمع کرده بود همه خرید هارو خودش انجام میداد و نمیزاشت حتی یک بارم برم بیرون دو ماه و نیم گذشت من هنوز کار میکردم اگه کار نمیکردم بهم شلاق میزد و من تا چند روز با جای سوزش اون زخم ها سر میکردم تا اینکه یک روز اومد و به زور یه امپول بهم تزریق کرد بیهوش شدم دیگه چیزی نفهمیدم
درست نمیدونم چقدر گذشت ولی وقتی چشم باز کردم توی اولین اسایشگاه توی شمال بودم هرشب کابوس میدیم ولی هیچی از زندگیم و گذشتم یادم نمیومد هر روز اشک میریختم عصبی شده بودم اون اوایل خیلی سر درد داشتم ولی وقتی عمو شهریار اومد و منو برد پاریس دو سال بعدش سر دردام تموم شده بود ولی دیگه نمیتونستم کنترلی روی رفتارم داشته باشم کوچک ترین حرفی از طرف بقیه اذیتم میکرد و عصبیم میکرد

فرزاد خیلی صبر داشت که با من کنار اومد من به همه مدیونم به فرزاد به عمو شهریار که این همه سال ازم مراقب کرد و منتقلم نکرد یه بیمارستان دیگه
اوستا که مثل بقیه که باهام بد رفتاری نکرد و کمکم کرد تا خوب بشم
حتی سام هم کمکم کرد تا از دست اون اییناز خلاص شم


از همه چی گفت از فلج شدن دستاش تا به کما رفتنش هنه رو گفت و من اینارو میدونستم ولی هنوزم یه سوال توی ذهنم بود که بالاخره تصمیم گرفتم ازش بپرسم

_یسرا من با چشمای خودم دیدم که اون خط روی دستگاه کاملا ساف شده بود دیگه ضربان نداشتی چه طور به هوش اومدی

یسرا:من خودمم نمیدونم چیشد ولی از سام که پرسیدم گفت چند لحظه کامل ذهنم از کار افتاد ولی وقتی حرفای اوستا رو میشنیدم یه امیدی پیدا کردم اوستا رو بردن دکترا میخواستن دستگاه هارو خاموش کنن که مانع شدم ازشون خواستم بازم بهت شوک بدن انقدر شوک دادن که نبضت برگشتم و بعد چند ساعت به هوش اومدی

ساعت هفت صب بود که یسرا و اروشا رو با چک و لقد البته به سبک بوسه و ناز کشی بیدارشون کردیم و بردیمشون ارایشگاه

خودمون هم رفتیم ارایشگاه خلاصه این دوتا بشر نه تنها خودشون رو کپی هم درست نکردن بلاکه مارم مجبور کردن شبیه هم بشیم
تنها فرق بین من و فرزاد این بود که من یقعه پیرهنمو باز گذاشتم ولی فرزاد پاپیون زد

جفتمون خوشگل شده بودیم رفتیم گل فروشی تا دسته گل هارو با ماشین تحویل بگیریم اما ما دوتا بدبخت از همه جا بیخبر چمیدونستیم قرار با یه

ماشین که حتی اسمشم نمیدونیم روبه رو شیم
شکل این ماشین های توی کارتونا بود چشم و دهن داشت و شکل عروس دوماد بود حالا جالبیش اینجاست دوتا بودن یکی سفید شکل عروس یکی مشکی شکل دوماد

فرزاد:یا کمر قاسم اینو از کجا اوردن
صدای از پشت یرمون گف
+من براشون اوردم
برگشتیم که دیدیم عمو شهریاره

romangram.com | @romangram_com