#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_191

اوستا:برای چی اینو میگی؟چیشده؟
_از اونجایی که حتی نگاهمم نمیکنی

بشت طرفم و بهم نگاه کرد و گفت
اوستا:خب نگاه کردم چه اتفاقی افتاد؟
_اوستا چته
دست از سر لب تاپش برداشت و رو بهم گفت
اوستا:واسه چی اونجوری بغلشون کرده بودی؟
باتعجب گفتم
_کیا رو؟
اوستا:خواهر مادر و پدرتو

یکم با شوک و تعجب نگاهش کردم بک هو زدم زیر خنده دلم رو گرفته بودم و قهقه میزدم
_اخ دلم اوستاا اخ اخ اخ بترکی پسر واییی دلم

اوستا:برای چی میخندی؟
_تو حسودیت شده؟به خانوادم حسودیت شده؟
اوستا:نخیر کی گفته؟
همونجوری که میخندیدم گفتم
_من میگم اقای حسود حسودیت شده واااای دلم مامان اخ
اوستا:هی نخند جدی دارم صحبت میکنم

_منم جدیم تو به خانواده من حسودیت شده
اوستا:اصلا اره حسودیم شده
_خب چرا؟
_اوستا:تو اونجوری که سفت چسبیده بودی بهشون و بغلشون کرده بودی منو بغل نکری تا حالا
باز رفتم تو شوک و بعد از چند دقیقه مثل بمب ترکیدم وای ننه دلم اخ اخ

_اوستاااا دیوونه
پریدم بغلشو سفت چسبیدم بهش و هرچی میگفت ولم کن خفه شدم ولش نمیکردم
_هی اقا مگه نمیگفتی بغلت نمیکنم خب اینم بغل دیگه
اوستا:خفه شدم ولم کن نخواستم بغل ولم کن

ازش جدا شدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم به چشماش نگاه کردم و گفتم
_عاشقتم اقای حسود
اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد منو به سمت خودش کشید و گفت
اوستا:دیگه حق نداری کسیو اینجوری بغل کنیا
خندیدم و گفتم

romangram.com | @romangram_com