#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_190
مادر یسرا هم ریز گریه میکرد یسرا از یسنا جدا شد و به سمت مادرش رفت وهمین طور به ترتیب نفر بعدی هم پدرش بود
مامان و اروشا هم مثل ابر بهار گریه میکردن بابا با یک لبخند رضایت بخش به یسرا و خانوادش نگاه میکرد و فرزاد دست به سینه به تصویر رو به روش نگاه میکرد
و من منم که طبق معمول حسودیم شده بود یسرا اونجوری که خانوادشو بغل کرده منو بغل نکرده بیشعور بعدا دارم براش خب البته حقم داره بعد پنج سال خانوادشو پیدا کرده بود خب منم بعد پنج سال پیداش کردم
خب تواز وستای تابستان پیششی اونا تازه پیداش کردن
همینجوری سوال میپرسیدم و خودم جواب میدادم
دیگه همه فیلم هندیو تعطیل کردن رفتیم و نشستیم رو مبلا
از زبان یسرا
باورم نمیشد خانوادمو میبینم بعد اون همه اتفاقای بدی که برام افتاد این بهترین روز زندگیم بود اما اوستا به نظرم یه جوری نگاه میکرد به نظرم ناراحت بود اخرم بلند شد و رفت طبقه بالا
از جمع معذرت خواستم و دمبالش رفتم بالا در زدم و رفتم داخل
به اتاق نگاه کردم پشت میزش نشسته بود و داشت با لب تاپش کار میکرد
رفتم پشت سرش ایستادم و گفتم
_چیکار میکنی؟
اوستا:هیچ کار میخوام یه فیلم پیدا کنم نگاه کنم
_براتون مهمون اومده میخوای فیلم نگاه کنی؟
اوستا:مهمونای من نیستن مهمونای مامان و توان پس من میتونم راحت اینجا باشم و فیلم نگاه کنم
_اوستا
اوستا:بله؟
دست به سینه تکیه ام رو به میزش دادم و گفتم
_چته؟
اوستا:هیچی
_دروغ نگو یه چیزیت هست
اوستا:گفتم که هیچی نیست
_چرا یه چیزی هست
romangram.com | @romangram_com