#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_189

ساعت پنج خانواده یسرا میومدن یکم استرس داشت نمیدونست قراره چی بشه دست و پاش افتاده بود رو ویبره میلرزید
_هی چرا اینجوری میکنی؟
یسرا:استرس دارم بابا
_استرس برای چی؟
یسرا:یعنی چی میخواد بشه؟
_هیچی فوقش یا مامانت یا ابجیت قش میکنن ماام با دوتا اب قند به هوششون میاریم
یسرا:اوستا اذیت نکن دیگه

خندیدم و گفتم
_خب مگه دروغ میگم اتفاقی قرار نیست بیوفته فقط خانوادت میان اینجا و توهم میری میبینیشون تموم شدو رفت همین
یسرا:همین؟
_همین ناراحتی و استرس نداره

یسرا:دلم براشون تنگ شده یعنی الان یسنا چه شکلی شده؟
_خیلی خشگل شده

با غیض نگاهم کرد و گفت
یسرا:هی بگو ببینم قضیه چیه؟که خوشگل شده؟تو کجا دیدیش که میگی خوشگل شده؟
هی بگو ببینم
_حرص نخور دیوونه حدس زدم
یسرا:بیخود حدس زدی چه معنی میده تو به دختر قریبه نگاه کنی؟
_قریبه چیه خواهرته
یکم مکث کرد و گفت
یسرا:خب...خب...

_خب؟
یسرا:اصلا منظورت چیه؟یعنی من زشتم؟
_نه بابا دیوونه من دوساله خانوادتو ندیدم اصلا نمیدونم چه شکلی شده اخرین باری که دیدمش دوسال پیش توی تولد اروشا بود از اونموقع مامانینا باهاشون رفت و امد داشتن ولی من نمیرفتم

ساعت نزدیک پنج بود یسرا حاضر اماده بود و منتظر ایستاده بود تا خانوادش از راه برسن منم یکم استرس داشتم
همه روی مبل دور هم نشسته بودیم یسرا با استرس پاهاشو تکون میداد و ناخوناشو میجویید تا اینکه زنگ و زدن که یسرا مثل جت پرید
بابا با ارامش رو به یسرا گفت
بابا:اروم باش دختر اوستا برو در رو باز کن

چشمی گفتم و رفتم در رو باز کردم و با خانواده سه نفره یسرا اینا رو به رو شدم
به داخل دعوتشون کردم اومدن داخل که یسرا باز پرید و ایستاد جلوشون همه جا سکوت بود تا اینکه یسنا خواهر یسرا رو به یسرا گفت
یسنا:یسراتویی؟
اشک توی چشمای یسرا حلقه زده بود دلم یه جوری شد سرشو تکون داد و به سمت یسنا اومد یکم کم راه رفتنش تبدیل به دو شد و رفتم تو بغل یسنا جفت خواهرا با صدا گریه میکردن و سفت همدیگرو بغل کرده بودند

romangram.com | @romangram_com