#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_188
مرد با عصبانیت پرید وسط حرف فرزاد و گفت
مرده:چی گفتی؟منظورت تز اینکه انرژیم تحیلی رفته چیه؟
فرزاد با ترس و لکنت گفت
فرزاد:هیچی به خدا منظورم اینه تو این سرما اینشکلی اومدین بیرون داد و هوار میکنید سرما میخورید دیشبم که دیر خوابیدین...
مرده:تو از کجا میدونی من دیشب دیر خوابیدم؟
فرزاد:اممم چیزه میدونید؟همینجوری گفتم حدس زدم چه جوری بگم اصلا شما بفرمایید داخل ما هم الان همه مون میریم
مرد با غضب به فرزاد نگاه کرد و رفت داخل همه مون نفس راحتی کشیدیم و ر به فرزاد گفتم
_اوستا چی میگفتی تو به این یارو یعنی چی انرژی تون تحلیل رفته
فرزاد:خب دیشب پنجشنبه بود دیگه
_یعنی چی ک.....
حرفم نصفه موند چند دقیقه همینجوری نگاهش کردم و تازه ذهنم روشن شد منظورش چیه
زدم زیر خنده که یسرا اومد دستشو گذاشت رو دهنمو گفت
یسرا:هیس الان دوباره میاد
دستشو پس زدم و گفتم
_باشه
بعد رو به جمع گفتم
_بریم تا دوباره نیومده
راه افتادیم سمت خونه فرزاد و اروشا دو قدم از ما جلوتر بودن
فرزاد رو به اروشا گفت
فرزاد:میگم چرا دیشب یادم ننداختی پنجشنبس
اروشا:برای چیته بدونی دیشب.....
فکنم اروشاام تازه متوجه ماجرا شد چون با مشت کوبید به بازوی فرزاد و گفت
اروشا:بیشعور حالا دیگه منو مسخره میکنی نشونت میدم
فرزاد در رفت و اروشا هم افتاد دمبالش
اروشا:صبر کن تا نشونت بدم
فرزاد:بابا اینجا جاش نیست عریزم میریم خونه نشون میدی دیگه چه کاریه
اروشا بلند تر جیغ کشید
اروشا:فززاااد میکشمت صبر کن وگرنه دیگه نه من نه تو
با کلی خنده و شوخی برگشتیم خونه سر راه نون گرفتیم رفتیم صبحانه ام بگیریم که یسرا چشمش به شکلات های صبحانه خورد کلی ذوق کردم یه دوسه تا گرفت و رفتیم خونه
مامان اینارو بیدار کردیم و با هم صبحانه خوردیم ساعت هفت صبح بود که میز رو جمع کردیم و هر کسی رفت پی کار خودش که من و اروشا باز حاضر شدیم رفتیم بیرون و کلی گشتیم تا موقع ناهار
خسته برگشتیم خونه ساعت یک بود انقدر که امروز گشته بودم تو عمرام نگشته بودم
romangram.com | @romangram_com