#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_187

یسرا:هیچی پس بزار حاضرشم
از اتاق اومدم بیرون تا راحت باشه رفتم اتاق بقلی تا اونجا خودم لباس عوض کنم
صبح که از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم برف اومده اولش میخواستم هوار داد کنم که ای مردم وسط تابستون برف اومده که یادم اومد من از دنیا عقبم وسط زمستانیم

یه پالتو مشکی پوشیدم و یه شلوار جین مشکی اهل کلاه و دست کش و اینجور چیزا نبودم همینجوری زدم بیرون
رفتم تو اتاق که دیدم حاضره
با هم از خونه اومدیم بیرون رفتیم سمت پارک یکم دور بود ولی خب باید یه جوری میگذروندیم تا مامان اینا بیدار شن
همینجوری دلشتیم میرفتیم همه جا توی سکوت فرو رفته بود نه من حرف میزدم نه یسرا فقط صدای قدم هامون که روی برف گذاشته میشد شنیده میشد یه کوچه بود که راه رو نزدیک تر میکرد

_یسرا بیا از اینجا بریم نزدیک تر میشه
به کوچه اشاره کردم و با دست به کوچه اشاره کردم راه رو کج کردیم و از کوچه رفتیم همینجوری داشتیم میرفتیم الان که حالش خوب بود میخواستم حداقل ازش بپرسم چه طور زنده شده همین که دهنمو باز کردم حرف بزنم
مانع شد و گفت ساکت شم
یسرا:هیس ساکت شو گوش کن اینی که داره حرف میزنه صداش اشنا نیست؟
اروم گفتم
_کدوم صدا
اروم دستمو کشید و به سمت کوچه ای که یکم از نظر عرض تنگ بود و بن بست بود کشید
اروم قدم برمیداشتیم یکی داشت شدید قربون صدقه یکی دیگه میرفت
جلو تر رفتیم و پشت کارتون هایی که اونجا گذاشته بودن نشستیم
خندم گرفته بود فرزاد بود که قربون صدقه اروشا میرفت اخه اینا اینجا چیکار میکردن اصلا متوجه ما نبودن

فرزاد اومد خم شه بره سمت لبای اروشا که منو یسرا با شمارش یسرا از پشت کارتونا پریدیم بیرون شروع کردیم جیغ کشیدن
فرزاد و اروشا ام چون وحشت کرده بودن شروع کردن به جیغ کشیدن
منو یسرا جیغامون تبدیل به خدا شد و کف دستامونو کوبیدیم به هم وای که چقدر خندیدیم فرزاد و اروشاهم کم کم صدای جیغشون قطع شد و حالا فقط صدای خنده های منو یسرا بود که تو فضا پیچیده بود داشتیم میخندیدیم که فرزاد و اروشا باهم گفتن
=میکشمتون
ما فرار کردیم که اون دوتا افتادن دمبالمون حالا دیگه داشتیم جیغ میکشیدیم ولی خنده هامون هم قطع نمیشد

شروع کردن به پرت کردن گلوله های برف به سمتمون جیغ و داد میکشیدیم و فرار میکردیم و جاخالی میدادیم

همینجوری بازی میکردیم و جنگ جهانی راه انداخته بودیم که با صدای داد شخصی همه از جا پریدیم

صدا:خفههه شیییدد
یک لحظه هم به هم نگاه مکردیم و برگشتیم سمت صدا که دیدیم یه مرد با نیم تنه لخت و درحالی که یه شلوارک پاش بود از بالکن خونش اویزون شده بود
هیچ کدوم جرعت حرف زدن نداشتیم که مرد خودش شروع کرد به حرف زدن
مرد:چتونه ساعت پنج صبح اینجا دارید اربده میکشید
شماها خواب ندارید؟کار و زندگی ندارید؟
نمیگید مردم خستن صبح جمعه ای اومدین اینجا به جون همدیگه افتادین
فرزاد پرید وسط و گفت
فرزاد:ببخشید حواسمون نبود امروز صبح جمعست واقعا معذرت میخوایم شما بفرمایید استراحت کنید انرژیتون تحلیل رفته انقدر که....

romangram.com | @romangram_com