#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_186
چشمامو که باز کردم هوا تاریک بود یعنی همچین تاریک هم نبودا مطمعن نبودم پاشدم و رفتم سراغ ساعت گوشیم یسرا هنوز خواب بود ساعت چهار صبح بود
چقد خوابیدیما بی جنبه شده بودم همش دوساعت خوابیده بودم
با صدای یسرا به خودم اومدم
یسرا:ساعت چنده؟
_ها؟ساعت؟ساعت چهارصبح
یسرا:از اونموقع خوابیدما توکه بیدار بودی منم بیدار میکردی
_منم تا همین الان خواب بودم
بلند شد و رفت سمت دستشویی بعد چند دقیقه اومد بیرون داشت با پایین پیرهنش صورتش رو خشک میکرد
رفت سمت چمدون لباساش و یه شونه اورد بیرون رفت جلو اینه و شروع کرد به شونه کرد به شونه کردن موهاش
تمام مدت داشتم نگاهش میکردم که برگشت سمتم و گفت
یسرا:چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
_همینجوری
برگشت سمت اینه و باز شروع کرد ادامه موهاشو شونه کردن
باز داشتم نگاهش میکردم که دوباره برگشت و نگاهم کرد و گفت
یسرا:تو یه چیزیت هست
_نه هیچیم نیست
یسرا:پس حتما یه چیزی میخوای
_نه هیچی نمیخوام
با شک نگاهم کرد و اومد سمتم نشست رو تخت کنارم و گفت
یسرا:تو یه چیزیت هست که چهار و نیم صبح اینجوری نگاهم میکنی
_میخوام موهاتو ببافم
یسرا:چی؟
_میخوام موهاتو ببافم چیز عجیبی گفتم؟
با تعجب و سر در گمی گفتم
یسرا:نه خوب بیا بباف
پشت بهم نشست و من شروع کردم به بافتن موهاش
کارم که تموم شد گفتم
_خوب تموم شد ببین خوبه؟
برگشت سمتم و گفت
یسرا:اگه تو بافتی حتما خوبه
پیشونیشو بوسیدم که دستشو گذاشت روی صورتم دستشو گرفتم کف دستشو بوسیدم و گفتم
_پایه ای بریم بیرون؟
خندید و گفت
یسرا:الان؟
_اره الان چیه مگه؟
romangram.com | @romangram_com