#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_185
و یکی از دستاشو مشت کرد و گرفت بالا و داد زد
یسرا:هوراااا
حالا اروشا و یسرا اعتاده بودن دمبالمون و میخواستن خیسمون کنن
میخندیدم و هم دیگرو خیس میکردیم که با صدای داد مامان همه به سمتش برگشتیم
مامان:اینجا چه خبرررهههه؟
چند دقیقه بعد هر چهار نفر به صف ایستاده بودیم تا محاکمه بشیم
مامان:شما بچه اید؟سن بابا بزرگ منو دارید بعد اب بازی میکنید
_مامان ما نصف بابابزرگ شمام نیستیم که
مامان:ساکت فردا مهمون داریم میخواستم کارگر بگیرم ولی حالا میبینم شمام باید تنبیه بشید پس کل خونه رو شما تمیز میکنید باغچه رو اب میدید برگای اضافی رو میگیرد و....
منو و فرزاد و اروشا با هم گفتیم
=مامااان
مامان:یامان همین که گفتم دوساعت و نیم وقت دارید همه کار هارو انجام بدید وگرنه کارای خرید و اشپزی یک هفته ام میوفته گردن شما
همه باهم گفتیم:یاخدااا
مامان همین طور که به سمت بالا میرفت گفت
مامان:حالا که اینطوری شد دو ساعت وقت دارید تمومش کنید اعتراضم نباشه که میشه یک ساعت و نیم
بعد دو ساعت خونه برق افتاده بود از بس که سایدیمش
همه خسته و کوفته اومدیم بشینیم که مامان داد زد
مامان:نشینید
همه باهم گفتیم:دیگه چرااا؟
مامان:لباساتون کثیفه مبلا کثیف میشه برید حمام و لباستون رو عوض کنید
همه پووفی کشیدیم و با کلی غرغر رفتیم بالا و هرکیصق ۳۱ رفت تو اتاق خودش
خسته شده بودم یسرا رفت تو حمام و منم منتظر شدم تا بیاد بیرون
نمیدونم چقدر گذشت که اومد بیرون و رفت سمت چمدون لباساش منم پاشدم لباسامو عوض کردم و رفتم تو حموم
یه دوش هول هولکی گرفتم و زدم بیرون
یسرا رو تخت خوابیده بود لباس پوشیدم و رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدم از نفس های منظمش فهمیدم خوابه
یکی از دستامو گذاشتم زیر سرم و با اون یکی دوستم موهامشو نوازش کردم حس خوبی بود که مال من شده بود حس خوبی بود که کنارم بود
یاد مکالمه بعد از ظهرمون افتادم معلوم نیست جه بلایی سرش اومده چیکارش کردن که دلش نمیخواست درموردش حرف بزنه
دلم به حالش سوخت ببین با عشق من با زندگیم چیکار کردن نامردا
نمیدونم چرا هر وقت که میرفتم حمام به جای اینکه خوابو از سرم بپرونه بد تر خوابم میگرفت چشمام گرم شد و خوابم برد
romangram.com | @romangram_com