#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_184

_باش پس خودت خواستی
اینو گفتم بدون اینکه مهلت بدم حرف بزنه شروع کردم به قلقلک دادنش
میخندید و التماس میکرد ولش کنم
یسرا:اخ اوستا ولم کن دیوانه باشه باشه نمیخوابم بیدار میمونم
_ته دیگه گفتم که دیگه نمیتونی تصمیمتو عوض کنی
جیغ کشید و گفت
یسرا:اوستاا ولم کن اخ نکن دیوونه وحشی دیوونه ولم کن
همون لحظه در باز شد و فرزاد و اروشا پریدن تو
با دهن باز نگاهمون میکردن
_چتونه؟
اروشا:شما داشتید چیکار میکردید؟
یسرا:بازی
فرزاد:بازی یا شیطونی کلکا
اینو گفت و چشمکی زد
_وضعیت ما به کسایی میخوره که داشتن شیطونی میکردن؟
فرزاد:بالاخره از یه جایی باید شروع بشه دیگه ماام اولش رسیدیم خداروشکر
اروشا رو به فرزاد گفت
اروشا:برای چی خداروشکر؟
فرزاد:از فاجعه جلو گیری کردیم دیگه
_چه فاجعه ای؟
فرزاد:اینکه نزاشتیم مامان ساغر قبل از عروسی پسرش نوه دار شه
منو یسرا با بهت نگاهشون میکردیم که یسرا جیغ کشید و یک هو بلند شد و منکه کلا محو حرف فرزاد بودم و توجهی به وضعیت نداشتم پرت شدم پایین

که فرزاد و اروشا باهم زدن زیر خنده
_فرزاد خان نوبت ماام میرسه
فرزاد:فعلا که دور دور شماست نوبت بعدی مال ماست
یسرا:نوبت ماام میرسه اتو بگیریم ازتون
اروشا:اوه اوه اوه دعوای عروس و خواهر شوهر شوهر خواهرو برادر چه شود
_نوبت مام میرسه حال گیری کنیم
فرزاد:یعنی ما الان حالتون و گرفتیم؟
اینو گفت و دستشو انداخت دور کمر اروشا و گفت
_فرزاد:خب عشقم پس ما بریم تا اینا به بقای نسل کمک کنن
منو یسرا باهم داد زدیم
=فرزاااد...
اینو که گفتیم فرزاد در رفت و ماهم افتادیم دمبالش
دویدیم و رفتیم تو حیاط داشتیم میدوییدیم و اروشا و از پشت سرمون فرزاد رو تشویق میکرد وسط راه یک هو یسرا غیب شد حالا من مونده بودم و فرزاد که دمبالش بودم تا بگیرمش
داشتم میدوییدم دمبال فرزاد که یسرا از پشت درختای حیاط با یه شلنگ اومد بیرون اب رو باز کرد و افناد دمبال فرزاد و گفت
یسرا:اروشا بیا کمک بازی برعکس شد خانوما برنده ان

romangram.com | @romangram_com