#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_183

_همینجاست دیگه
یسرا:توکه گفتی اینجا اتاق توعه
_خب اتاق توام هست دیگه
یسرا:یعنی من شب قراره اینجا بخوابم؟
_ناراحتی؟از خداتم باشه بغل من بخوابی

یسرا:از خدام که هست ولی نیست
_چی؟هست ولی نیست؟خب مثل ادم حرف بزن عزیزم
یسرا :اوستا اذیت نکن دیگه خستم
_خوب بخواب دیگه راستی من خیلی سوالا ازت دارما

همین طور که وسایلش رو میبرد تا کنار تخت بزاره گفت
یسرا:درمورده؟
_این روزایی که نبودی چه جوری نجات پیدا کردی؟
صداش یکم اروم شد سرشو انداخت پایین و گفت
یسرا:بعدا برات تعریف میکنم
_خوب الان که بیداریم تعریف کن دیگه
خیلی قاطع و محکم گفتم
یسرا:اوستا گفتم بعدا برات تعریف میکنم توی حضور جمع وقتی خانوادمم بودن
حالش بد شده بود ترجیح دادم چیزی در این مورد نگم تا خودش بخواد تعریف کنه
_خوب راستی فردا میریم پیش خانوادت خوبه؟
یسرا:اوهوم خوبه
_یسرا نمیخواستم ناراحتت کنم
یسرا:من ناراحت نشدم فقط گفتم بعدا برات میگم
_پس چرا بهم نگاه نمیکنی
یسرا:فقط خستم
رفتم و دستم و دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو شونش و در گوشش گفتم
_حالت خوبه؟
یسرا:اره گفتم که فقط خستم
حلش دادم روی تخت و خودم خیمه زدم روش و گفتم
_بی خود تا من نخوابم توام حق نداری بخوابی منم الان خوابم نمیاد
یسرا:اوستا اذیت نکن بزار بخوابم خوابم میاد
_نخیر همین که گفتم بیدار میمونی
یسرا:نخیر میخوابم
_میخوابی؟
یسرا:اوهوم
_دیگه نمیتونی تصمیمتو عوض کنیا
یسرا:میخوابم

romangram.com | @romangram_com