#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_182

یسرا هم لبخندی زد و سرش و انداخت پایین که عزیز پیشونیش رو بوسید
همه اومدن سمتشو هر کدوم یه چیزی بهش گفتن
تمام مدت دستش تو دستام بود که تیکه پرونیای فرزاد شروع شد
فرزاد:اوستا جان ولش کن فرار نمیکنه که
همه خندیدن
فرزاد:میگم شما بعد پنج سال همدیگرو پیدا کردید بهتره ما تنهاتون بزاریم تا کارایی که توی این پنج سال باید انجام میدادین و انجام ندادین رو انجام بدین
هرچند نیازی نیست قبلا جبران شده

با داد اسمشو صدا کردم که فرار کرد افتادم دمبالش فقط دوست داشتم دستم بهش برسه
_فرزاد جرعت داری وایسا نشکنت میدم
فرزاد همین طوری که میدویید برگشت و گفت
فرزاد:عه عزیزم چیو میخوای نشون بدی زشته اینجا بزار حداقل برسیم خونه

بلند تر داد زدم و سرعتم رو زیاد کردم
_فرزااااد بگیرمت زندت نمیزارم
فرزاد:من خودم زن دارم نمیتونم باهات ازدواج کنم برو همون یسرا رو بگیر




دو روز بعد



_خب یسرا خانوم اینم خونه ما

یسرا:قشنگه
_بیا بریم هم اتاق خودتو نشون بدم هم اتاق خودمو
باهم رفتیم بالا
تازه رسیده بودیم در اتاقمو باز کردم و باهم رفتیم داخل
_خب اینم اتاق من
یسرا:اینجاام قشنگه
_خب میدونم

مشتی به بازوم زد و گفت
یسرا:هی پرو نشوها
_خب بابا چرا میزنی
یسرا:اتاق من کجاست؟اونجا روهم نشونم بده تا وسایلمو بزارم

romangram.com | @romangram_com