#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_181
باغ پر شده بود پلیس همه تفنگ به دست اییناز رو نشونه گرفته بودن
_با توام اینجا چه خبره ؟
زیر لب زمزمه کرد
اییناز:اینارو کی خبر کرده؟
_هی مگه کری ؟
اییناز:دو دقیقه ساکت شو ببینم
یکی از اون پلیسا به طرفمون اومد
پلیسه:شما اییناز اصغری هستین؟
اییناز:بله
پلیسه:شما به جرم دزدین مریض در حالت کما از بیمارستان و زندانی کردن افرادی بازداشت هستید
چی اونا از کجا فهمیده بودن
_شما اینارو از کجا میدونید؟
همون لحظه سام از یکی از ماشین های پلیس خارج شد و اومد سمتمون و گفت
سام:من خبرشون کردم
به دستای سام نگاه کردم دست بند زده بودن امکان نداشت سام از خودش گذشته بود از عشقش گذشته بود اما چرا ؟
سام به سمتم اومد و گفت
سام:من به خاطر عشقم و عشقی که به تو داشت ازش گذشتم خانوادش رو پیدا کن و خوشبختش کن
لبخند زدم و بغلش کردم
_تو ادم خوبی هستی نباید با اییناز دست به یکی میکردی
سام:میدونم عشق چشمامو کور کرده بود ولی میتونم زندگیم رو از نو بسازم
_از زندان که ازاد شدی میخوای چیکار کنی؟
سام:شاید کار کنم و یه مغازه نجاری بزنم
_موفق باشی
یکی از اون پلیسه اومدن و سام رو بردن همه در حال پچ پچ بودن به خانوم جون نگا کردم
با لبخند و اشک نگاهم میکرد به سمتش رفتم و این بار اون پیشونی منو بوسید همه رو بغل کردم و از ذوق و خوشحالی اشک ریختم
صدای یسرا به گوشم رسید که صدام میزد
یسرا:اوستاااا.....
برگشتم و نگاهش کردم داشت میدوید به سمت
منم با لبخند به سمتش دویدم و وقتی بهش رسیدم بغلش کردم و رو هوا چرخوندمش که از ذوق و خوش حالیش جیغی کشید
گذاشتمش زمین و بهش نگاه کردم
_اخرشم مال خودم شدی
خندید خندیدم
با هم به سمت خانواده رفتیم عزیز جون بغلش کرد و گفت
عزیز جون :این پسر ما پنج سال منتظرته اخرم پیدات کرد تنها کسی که ناامید نشد اوستا بود قدرشو بدون که بعد پنج سال هنوزم عاشقته این روزا کمتر کسی اینجوری عاشق میشه
romangram.com | @romangram_com