#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_180

_چیه؟
اییناز:امروز روز عروسیمه این فیلم یادگار میشه برام خرابش نکن
_من خرابش نمیکنم وقتی زوری میخوای ازدواج کنی همین چیزارو هم داره پس حرف نزن
دیگه خرفی نزد و دختره هم شروع کرد به عکس گرفتن ژستایی که میگفت با تاخیر بود چون کلا صحنه هاشو پاک کرده بودم حتی بغل و نصف عکاسا ژستاشون توی ماچ و بغل و اینجور چیزا خلاصه میشه
کلی بهش خندیدم اییناز به زور لبخند میزد هه حالا اولشه خانوم زندگیمو خراب کردی زندگیتو به اتیش میکشم

عکس ها که تموم شد رفتیم بیرون حتی قبول نکردم دستشو بگیرم
دیگه اشکش داشت در میومد ولی نشون نمیداد
رسیدیم همه مهمونا بودن باورم نمیشد مامان اینا هم بودن عزیز جونم بود
نم اشک رو توی چشمای تک تکشون میدیدم
به سمتشون رفتم جلوی مامان و بابا ایستادم به صورت همشون نگاه کردم همه بودن همه فامیل بودن
فرزاد هم بود
به سمت عزیز جون رفتم خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم اشکاش سرازیر شد اشکای منم سرازیر شد
عزیز جون:گریه نکن عزیزم گریه نکن پسرم سرنوشت هر کسی یه جوری رقم خورده
_عزیز جون
عزیزجون:جانم مادر جانم
با بغض گفتم
_بالاخره یسرامو پیدا کردم عشق زندگیمو پیدا کردم عزیز جون
عزیزجون:پیداش کردی؟کجاست؟
همون لحظه صدای اییناز بلند شد که اسممو صدا میزد
اییناز:اوستا عزیزم بیا دیگه
رو به عزیز گفتم
_دیگه مهم نیست ولی بدونید همونیه که برای دستاش دعا کردید
فرزاد که حرفامو شنیده بود با تعجب گفتم
فرزاد:اوستا!خانوم کوچولو همون یسراعه؟
چشمامو باز و بسته کردم به معنی اره و رفتم سمت اییناز
با هم به سمت جایگاهمون رفتیم
نشستیم مردی که یه دفتر بزرگ جلوش بود و کت شلوار قهوه ای رنگ تنش بود شروع به خواندن خطبه کرد

رو به اییناز گفتم
_اینو از کجا اوردین؟
اییناز:خانوادت از ایران اوردن
_هی تو کی به خانواده من خبر دادی؟
اییناز:سه روز پیش
دیگه چیزی نگفتم میدونستم دروغای زیادی برای خانوادم تعریف کرده و طبق معمول اونا هیچ کدوم از حرفاشو باور نکردن
توی فکر و خیال خودم بود که صدای اژیر ماشین پلیس منو از فکر بیرون اورد

_هی اییناز اینجا چه خبره ؟

romangram.com | @romangram_com