#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_179
یکم بعد مرد ازم خواست که به خودم توی اینه نگاه کنم
بلتد شدم و جلوی اینه قدی ایستادم و به خودم نگاه کردم هیچ فرقی نکرده بودم فقط لباستم عوض شده بود صورتم همون صورت بی روح بود چشمام همون چشمای خیس از اشک و قرمز بود فقط موهام یکم جمع و جور شده بود و صورتم اصلاح شده بود
در باز شد و همون مردی که روز اول منو برد پیش اییناز اومد تو
توی این مدت فهمیده بودم دست راست ایینازه
رو بهم گفت
مرد:باید بریم همه چیز امادس
راه افتادیم سمت در به بیرون که رسیدیم سوار یه ماشین گل زده شدم و از اون مکان دور شدیم
یکم بعد ماشین از حرکت ایستاد و ما پیاده شدیم
یه باغ خیلی خیلی بزرگ بود رفتیم داخل که دیدم اییناز با لباس عروس رو به روم ایستاده و با خنده نگاهم میکنه
رومو ازش گرفتم و به قدم هایی که برمیداشتم نگاه میکردم
رسیدم بهش باهم رفتیم داخل کلبه کوچکی که داخل باغ بود و اونجا نشستیم
نه من حرف میزدم نه اون ولی سنگینیه نگاهش رو حس میکردم
همون جوری که سرم پایین بود گفتم
_چته؟چرا زل زدی بهم؟
اییناز:دوست دارم نگاهت کنم مشکلی داری؟
_اره
اییناز:من راحتم
_من ناراحتم اینجوری نگاهم نکن بدم میاد
هووف ببین تا کجا پیش رفته بودم ازدواج هه اونم با کی کسی که ازش متنفرم دختره ایکبیری
نمیدونم چقدر گذشت و ما چقدر داخل اون کلبه بودیم که در باز شد و یک زن با دوربین اومد داخل
زن:اماده اید؟
موهای بلندی داشت به رنگ مشکی که دورش ریخته بود و یه تاپ و شلوارک پوشیده بود
_برای چی؟
زن:عکس دیگه
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم اییناز گفت
اییناز:اره اماده ایم
_چی داری میگی برای خودت من عکس نمیندازم
با حرص ابروشو می انداخت بالا و گفت
اییناز:عزیزم اینا یادگاری میشه
_برام مهم نیست من باهات عکس نمیندازم
سریع اومد سمتم و گفت
اییناز:هنوزم وقت دارم بکشمش
با چنان حرصی گفت که یک لحظه ترسیدم این دیوانه بود هر کاری ازش بر میومد
_خیلی خب بگو فقط صحنه هاشو پاک کنه از ماچ و بغل خبری نیست
با حرص گفت
اییناز:اوستا
romangram.com | @romangram_com