#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_178


_نه گفتم ک همه چیز یادم اومده اسم اصلیه من یسراعه

سام:باشه اسمت یسراعه اما یسرا من دوستت دارم

_خب سام منم دوستش دارم
سام:نمیزارم بهش برسی هیچ وقت نمیزارم هیچ وقت

_سام تو رو به خدا قسمت میدم دست از سرش بردار اگه اون بمیره منم میمیرم خواهش میکنم ازت سام

سرشو انداخته بود پایین و نگاهم نمیکرد صدام رفت بالا

_سام با توام نزار زندگیم خراب شه نجاتم بده خانوادم خانوادم منتظرمن من دلم براشون تنگ شده من زندگی رو بدون اوستا نمیخوام حتی اگه مجبورم کنی باهات ازدواج کنم خودکشی میکنم

سام:یسرا بسته این حرف هارو جلوی من نگو من دق میکنم وقتی میبینم و میشنوم که دوستش داری
خب منم بدون تو میمیرم منم زندگی رو بدون تو نمیخوام

_ولی داری با زندگیم بازی میکنی داری از بین میبریم

اشکام سرازیر شد
سام:نریز نریز اون اشکارو لعنتی
داد زد
سام:نریز مگه کری میگم نریز اشکاتو
دیگه واقعا تحمل نداشتم نمیتونستم گریه نکنم کنترلی روی اشکام نداشتم
اون داشت با زندگیم بازی میکرد زندگیمو به هم ریخته بود
نشستم رو تخت و اجازه دادم اشکام بریزه هرچند که نیازی به اجازه من نداشتن و بی مهابا ریخته میشدن

پشتم رو بهش کردم و خوابیدم باصدای در فهمیدم که رفته



از زبان اوستا



بردنم توی یک اتاق با طرح سفیدطلایی نزدیک یک ساعت بود که چند تا مرد داشتن امادم میکردن یکی با موهام ور میرفت یکی لباسامو اتو میزد یکی کمک میکرد لباسارو بپوشم

اونا اماده ام میکردنو من اشک میریختم نمیتونستم اشکام رو مهار کنم

romangram.com | @romangram_com