#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_177

_اونا قول دادن اگه من باهاش ازدواج کنم تو رو رها میکنن
یسرا:چی میگی من بدون تو پام رو از اینجا بیرون نمیزارم دیوانه شدی
_یسرا...
سام نزاشت ادامه حرفمو بگم و وسط حرفم گفت
سام:بهتره کل کل رو بزارید برای بعد الان باید اقای اوستا خان برن و حاضر شن برای مراسم ازدواج

یسرا داد زد
یسرا:چیی... نه اوستا نباید قبول کنی نه نه
اییناز:اون قبلا قبول کرده نیاز نیست جلوشو بگیری تا قبول نکنه خانوم کوچولو
یسرا اشک تو چشماش جمع شده بود دلم ریش شد قلبم گرفت فکر نمیکردم یه روزی به اینجا برسیم

_یسرا خواهش میکنم گریه نکن
یسرا:اوستا چیکار داری میکنی من نمیخوام برای نجاتم همچین کاری کنی
اییناز:بسه دیگه فیلم هندیش نکنید سام بیارش بیرون منتظرم اتاقم
سام سر تکون داد و بلندم کرد و خواست ببرتم بیرون که یسرا شروع کرد به هوار داد کردن سام ولم کرد و رفت طرفش و بغلش کرد اومدم چیزی بگم که یک نفر دیگه دستمو محکم کشید و با خودش برد



از زبان یسرا



رفت اوستا رفت عشقم رفت جیغ میکشیدم و میخواستم از بغل سام بیام بیرون ول نشد ولم نمیکرد
یک هو داد کشید
سام:دِ اروم بگیر دیگه لعنتی چرا اینجوری میکنی قبلا مثل یه دوست باهام برخورد میکردی ولی از وقتی اون عوضی اومد همه چیز به هم ریخت تو عاشقش شدی بهش گفتی دوست دارم
خب منم دوست دارم لعنتی چرا منو نمیبینی چرا عشق منو نمیبینی
ببین به خاطر به چه روزی افتادم ادم دزدیدم جنونم برگشته دیگه تحملشه ندارم تو باید مال من بشی

_اره راست میگی جنونت برگشته دیگه اون سام قبلی نیستی دیگه دوست من نیستی دوستت ندارم چون اوستا رو دوست دارم

سام:تو پنج سال توی اون اسایشگاه بودی دوساله که منو میشناسی این همه منبت بهت کردم ندیدی فقط محبتای اونو دیدی؟تو سه هفته عاشقش شدی؟

_عشق اون مال پنج ساله پیشه از همون موقع عشقش توی دلم بود فقط به خاطر نداشتم

سام:خانوم کوچولو من دوستت دارم

_اسم من یسراعه
سام:نه این اسمیه که اون واست انتخاب کرده

romangram.com | @romangram_com