#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_176
_هر کاری میکنم تا اذیتت نکنن ولی اییناز میگه که باید باهاش ازدواج کنم وگرنه تو رو میکشه
یسرا:نمیخوام نمیزارم
گریه کرد اشکاش پرهنمو خیس کرد
_یسرا
یسرا:جانم
_اییناز میگفت که تو گفتی میدونی کی هستی همه چی یادت اومده
با هینجان بلند شد و نشست اشکاشو پاک کرد و گفت
یسرا:اره همه چی یادم اومده اوستا من یسرام
_اره خب تو یسرایی
یسرا:نه منظورم اینه من همون یسرای گمشده توام اون گردن بندی که همیشه گردنم بود یادته؟
_خب ؟
یسرا:وقتی تو کما بودم دیدم که اونو باز کردم و توش یه عکس و یه انگشتر پیدا کردم
پریدم و گفتم
_اونا الان کجان؟یعنی تو عشق گمشده منی؟
یسرا:من تمامش یادم اومده همه خاطراتو میتونم برات از اول تا اخر بگم
میتونم تمام خصوصیتای رو که داشتم و بگم اسم تک تک دوستات رو که بهم میگفتن زن داداش رو میتونم بگم
_تو چه اتفاقی برات افتاد چه طوری سر از پاریس در اوردی
یسرا:اگه اون مرد بهم اون دارو رو نمیداد حافظم میموند ولی اون حافظمو پاک کرد
_صورتش یادته؟برای چی اون کار رو کرد؟
یسرا:گفت ک....
تا اومد حرفی بزنه در باز شد و اییناز و سام اومدن داخل
ای تو روحت اییناز تی تو روحت سام جفتتون برید بمیرید اه
اییناز:بهتره دیگه همدیگرو تنها بزارید و هرکدوم برید سراغ عشق اصلی خودتون
_خفه شو اییناز
اییناز:ما همه یه سری قول و قرار با هم داریم
یسرا:ما قول و قراری با شما نداریم
سام:تو اوستا گفتی تا یسرا به هوش نیاد باهات ازدواج نمیکنم
یسرا با تعجب رو بهم کرد و گفت
یسرا:اوستا تو قول ازدواج به این دادی؟
_اگه قبول نمیکردم دستگاه ها رو ازت جدا میکردن
یسرا:اوستا چیکار کردی
romangram.com | @romangram_com