#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_175

بعدم در رو قفل کردن داد میزدم و گریه میکردم هر چیزی رو که جلوی دستم بود میشکوندم
همون لحظه اومدن و از اون اتاق بردنم بیرون هنوز داد میزدم مرد ضربه محکمی به سرم زد که دیگه هیچی نفهمیدم

چشمامو که باز کردم توی یه جای تاریک بودم اومدم بلند شم که متوجه شدم دستام بسته اس نمیدونم چقدر گذشت که در با صدای بدی باز شد و یه نفر اومد تو چراغ رو روشن کرد
اولش چشممو زد ولی وقتی چشمام عادت کرد بهش نگاه کردم اییناز بود
_من کجام برای چی دست و پام رو بستی؟
اییناز:چه طوری اقای خواب الو دو روزه که خوابی فقط یه ضربه کوچک بود دو روز خوابیدی محکم تر میزد فکنم مرگت حتمی بود
و در مورد سوالت خیلی شانس داری به قران یسرا جونت صداتو شنیده و زنده شده الانم حالش از منو توام بهتره
حرفای عجیب میزنه میگه یادم اومده میدونم کیم

با حرفایی که زد صدبار خدارو شکر کردم
_میخوام ببینمش
اییناز:نمیشه
داد کشیدم
_میخوام ببینمش
اییناز:هی وحشی داد نزن به موقعش خودم میبرمت تا ببینیش
هی درسته به هوش اومده ولی عمرا بزارم شما به هم برسید
_من همین الان میخوام ببینمش
اییناز:الان خوابه
_اشکال نداره میخوام ببینمش
اییناز:ببینم چی میشه
_هی کجا میری من میخوام یسرا رو ببینم صبر کن
رفت و حتی کوچک ترین اهمیتی نداد
نمیدونم چقدر گذشت که در باز شد و یه مرد اومد داخل بدون حرف دستامو باز کردم و راه افتادیم سمت بیرون
یکم بعد رسیدیم جلوی یه در بازش کرد و من رفتم داخل که دیدم یسرا روی یه تخت شکل سلطنتی قرمز رنگ خواب بود تخت این این تختای پادشاها بود

رفتم سمتشو کنارش دراز کشیدم موهاشو ناز کردم و کنار گوشش گفتم
_عشقم خانومم بیدار شو نفسم
چشماشو باز کرد و برگشت سمتم با دیدنم با هیجان اسممو صدا کرد و پرید بغلم
یسرا:هی نامرد کجا بودی اون دوماه
_تو خودت کجا بودی اون یک ماه خسته نشدی انقدر خوابیدی
ازم جدا شد و با چشمای اشکی بهم نگاه کرد
یسرا:تو خیلی نامردی من بیهوش بودم ولی تو حتی یه زنگم به من نزدی میدونی چقدر گریه کردم
_الاهی فدای اشکات بشم ببخشید ولی عمو نمیزاشت بهت زنگ بزنم میگفت ما به درد هم نمیخوریم

بغلم کرد و گفت
یسرا:دیگه تنهام نزار
منم بغلش کردم و گفتم

romangram.com | @romangram_com