#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_174
پووف خسته شده بودم اینجا دیگه برام ازار دهنده شده بود
در باز شد و اییناز اومد داخل
اییناز:خب الان درست یک ماهه که شما اینجایید من دو روزم بهت وقت دادم ولی دیگه وقت تمام شده
_یعنی چی میخوای دستگاه هارو ازش جدا کنی؟
اییناز:نه سام هنوز امید داره ما ازدواج می کنیم و از اینجا میریم درست طبق قرارمون
این رو گفت و از اتاق بیرون رفت اشکام سرازیر شد برگشتم و رو به یسرا گفتم
_شنیدی؟شنیدی چی گفت؟من که همه چیز رو برات تعریف کردم گفتم اگه بلند نشی مجبور میشم باهاش ازدواج کنم
دِ اخه مگه کری گوشاتم اسیب دیده؟یسرا دارم داغون میشم دارم مجبور میشم باهاش ازدواج کنم لعنتی بلند شو دیگه
صدام بالا رفته بود صدای دستگاه ها بلند شد چه اتفاقی افتاده بود
با اشک رفتم سمتش و به دستگاه ها نگاه کردم نبظش داشت میرفت نه نه نباید این طور میشد
_یسرا غلط کردم دیگه داد نمیزنم یسرا بلند شو یسرا خواهش میکنم غلط کردم دیگه داد نمیزنم
همون لحظه در باز شد و سام با ترس اومد تو
سام :چه اتفاقی افتاده؟ چیشده؟
_مگه کوری قلبش از کار افتاده زود باش به اون دکتر احمقتون بگو بیاد
سام با عجله رفت بیرون مثل ابر بهار گریه میکردم
دکتر اومد تو چند نفر دیگه ام باهاش اومدن داخل شروع کردن به شوک دادن ور رفتن با اون دستگاه ها
یه مرد با هیکل گنده اومد داخل و دستمو گرفت و سعی داشت ببرتم بیرون ولی من مانع میشدم سعی میخواستم بمونم باید پیش عشقم زندگیم میموندم وای خدایا غلط کردم خدایا برگردونش
نمیدونم چیشد چقدر گذشت که دکترا از حرکت ایستادن و پارچه سفیدی روی سر یسرا کشیدن
قلبم از کار افتاد دیگه تلاش برای موندن نکردم یک لحظه ذهنم قفل کرد دیگه نمیفهمیدم چیشده
مرد ولم کرد انگار تا اون لحظه با کمک اون مرد هیکلی روی پا ایستاده بودم چون همین که ولم کرد با زانو افتادم رو زمین اومدم برم سمتش که صدای اییناز بلند شد
اییناز:خب اونم مرد بلندش کن بیارش
شروع کردم به داد زدن و یسرا رو صدا کردن انگار دیگه صدامو نمیشنید قلبم از حرکت ایستاد نفسم بالا نمیومد
به سام نگاه کردم قفل شده بود رو صورت یسرا یک هو با زانو افتاد رو زمین اشکاش سرازیر شد مرد به زور بردتم بیرون داد میزدم هنوز امید داشتم به برگشتنش
داد میزدم و اشک میریختم نه نباید اینجوری میشد
_ولم کن احمق یسرااا عشقم پاشو یسرا صدامو میشنوی
ولم کنید ولم کنید بزارید برگردم پیش عشقم ولم کنید اون نمرده یسرای من هنوز زندست هی سام تو که دم از عاشقی میزدی پس چرا جا زدی حداقل تو یه کاری کن تو بهشون بگو نمرده
درسته از اون اتاق بیرون اومده بودیم ولی هنوز داد میزدم و ازشون میخواستم ولم کنن
بردنم توی همون اتاقی که طرح لیمویی و سفید داشت
romangram.com | @romangram_com