#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_171

_تو یه دیوانه ای تو اون سام لعنتی جفتتون دیوانه اید
با لگدی که توی شکمم فرود اومد نفسم برید بازم زد ظربه های پی در پی دیگه داشتم از حال میرفتم
روی زمین افتادم و دستامو گذاشتم رو دلم درست نمیتونستم نفس بکشم نفسام به شمارش افتاده بود
با ضربه ای که زد دیگه نتونستم تحمل کنم و از هوش رفتم
چشمامو که باز کردم هنوز تو همون اتاق بودم همونجوری همونجا که بیهوش شده بودم افتاده بودم

وای خدایا اینا دیوانه اند میخوان یسرای منو بکشن میخوان منو از بین ببرن نه من نمیزارم
نمیزارم یسرا بمیره نجاتش میدم بلند شدم و به سمت در رفتم هرچی سعی کردم درو باز کنم نشد قفل بود
شروع کردم به مشت کوبیدن به در دیگه
یک هو در باز شد و اون مرد هیکلیه اومد تو

مرده به فرانسوی گفت
مرده:چیه از دست تو یه دستشویی ام نمیتونم برم چته وحشی شدی
_وحشی عمته برو بگو اییناز بیاد
مرد:صبر کن تا بگم
یکم بعد اییناز اومد تو
اییناز:چی میخوای
_قبول میکنم
با تعجب گفت
اییناز:واقعا؟ پس بالاخره راضی شدی چیشد به این نتیجه رسیدی؟
_اونش دیگه به تک ربطی نداره بعدشم یه شرطی دارم وگرنه به هیچ وجه قبول نمیکنم
اییناز:خوب بگو شرطتو
_تا وقتی یسرا به هوش نیاد باهات ازدواج نمیکنم
اییناز :حالا شاید اون انتر خانوم هیچ وقت به هوش نیومد

خونم به جوش اومد الان دیگه هیچ کس نبود که ازش دفاع کنه یشقو گرفتم و چسبوندمش به دیوار با حرص از لای دندونای به هم قفل شدم گفتم
_اولا انتر تویی و اون سام بعدشم همینی که هست میخوای بخواه نمیخوای هری

ترسیده بود از حرکتم
درست نزدیک صورتش بودم داشتم با حرص نگاهش میکردم که تعجبش خوابید و نزدیکم شد و لباش رو رو لبام گذاشت که از عصبانیت پرتش کردم زمین و سرش داد زدم
_احمق کودن هر وقت خودم خواستم شروع میکنم حق نداری دیگه تا این حد بهم نزدیک بشی

بلند شد و با لبخند اومد سمتم و گفت

اییناز:خیلی خوبه که قبول کردی منم شرطتو قبول میکنم ولی فقط یک ماه فرصت داره که به هوش بیاد وگرنه تو با من ازدواج میکنی فهمیدی؟

خنده مستی کرد و از اتاق زد بیرون رفتم نشستم رو تختی که اونجا بود و سرمو تو دستام گرفتم


romangram.com | @romangram_com