#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_172

سرم داشت میترکید جدیدا خیلی سر درد میگرفتم ساعت ها توی اتاق نشسته بودم و هیچ کس سراغم نمیومد
تصمیم گرفتم خودم دست به کارشم رفتم سمت در و با مشتبه در میکوبیدم و داد میزدم
در باز شد و اون مرد با چشمای خواب الود اومد تو
مرد:چته؟باز وحشی شدی؟
_هی دهنتو ببند من میخوام بیام بیرون میخوام برم پیش یسرا برو به اون رئیس احمقت بگو من میخوام یسرا رو ببینم
مرد:هیچ کس حق نداره به رئیس توهین کنه هوس مرگ کردی؟
_من هر کسی نیستم برو به رییست بگو من میخوام یسرا رو ببینم

یکم با غضب نگاهم کرد و بعد گفت
مرد:صبر کن خبر بدم

رفت بیرون و در و بست چند دقیقه بعد در باز شد و اییناز با همون لباس قبلی اومد تو زیر لب زمزمه کردم
_احمق

اییناز:خبر رسیده میخوای یسرا جونتو ببینی
_الان انتظار داری بگم وای خدا تو از کجا فهمیدی توام مثل این فیلما بگی تو آبم بخوری من میفهمم یا بگی کلاغا خبرارو رسوندن

خون خونشو میخورد خندم گرفته بود خوب حالشو گرفتم
_حالا که کلاغا خبرارو رسوندن منو ببر پیش یسرا میخوام ببینمش
اییناز:دمبالم بیا

همین که پشتشو بهم کرد یکی از دستامو مشت کردم و زدم رو پام و گفتم ایول
حالا اگه یسرا بود دستشو به علامت پیروزی نشون میداد و دندوناشو نشون میداد همین که این کارو کردم اییناز برگشت سمتم و گفت
اییناز:همیشه همه چی طبق میل تو نیست دور دور منم میشه عشقم

اینو گفت و راه افتاد منم پشت سرش رفتم ده دقیقه داشتیم راه میرفتیم یا این خیلی اروم راه میرفت یا این خانه زیادی بزرگ بود
اعصابم نمیکشید رو بهش گفتم
_هی چرا انقدر اروم راه میری والا تو خودتم بکشی و الکی عشوه خرکی بیای به چشم من همون گودزیلای کنه ای
اینو که گفتم قدماشو تندتر کرد و البته ناگفته نماند تمام قدماشو با حرص بر میداشت کلی پیش تودم بهش خندیدم ولی زیاد نباید با اعصابش بازی میکردم چون ممکن بود بلایی سر یسرا بیاره بالاخره رسیدیم
یه در مشکی رنگ بود در رو باز کرد و رفتیم داخل ولی با چیزی که دیدم دلم میخواست همین الان یه چیزی بزنم تو سر اییناز و بکشمش

سام روی تخت بغل یسرا خوابیده بود پسره عوضی اونجا فقط جای من بود این کار سام حتما کار اییناز بود که بهش چنین اجازه ای داده

رو به سام گفتم
_هی تو کی بهت اجازه داده اونجا بخوابی
سام:به تو ربطی نداره
_اییناز اگه همین الان از اونجا بلند نشه قرار داد من با تو فسق میشه


romangram.com | @romangram_com