#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_169
سریع بلند شدم وحاضر شدم و راه افتادم سمت بیمارستان وقتی رسیدم بیمارستان سریع ماشین رو پارک کردم و با دو خودمو رسوندم بالا
نفس نفس میزدم بیمارستان خیلی شلوغ بود همه پرستارا درحال رفت و امد بودن سریع رفتم بخشی که یسرا بود اونجاام دست کمی از طبقه پایین نداشت دلشورم بدتر شد
عمو رو دیدم رفتم سمتشو پرسیدم
_عمو اینجا چه خبره چیشده؟
عمو با ترس برگشت سمتم دیگه قشنگ فهمیدم یه اتفاقی افتاده
_عمو با شماام چه خبره؟
عمو:نیستش
_کی نیستش؟چیشده؟
عمو با ترس اب دهنشو قورت داد و گفت
عمو:یسرا نیستش اب شده رفته تو زمین هیچ خبری ازش نیست
داشتم سکته میکردم چی می شنیدم؟یسرا نیست باورم نمیشد
رفتم سمت اتاقش نبود نیست تختش خالیه نه این یه دروغه امکان نداره
داد زدم
_امکان نداره امکان نداره چیکارش کردین هان؟
یقه یکی از پرستارا رو گرفتم و گفتم
_امکان نداره چیکارش کردی؟کجا بردینش؟چیکارش کردین؟
داغ کرده بودم داد میزدم و همه جا رو ریخته بودم به هم همه سعی در اروم کردنم داشتن ولی مثل وحشیا داد میزدم و یسرا رو صدا میکردم
_یسرااا عشقم کجایی بیا قول میدم همینجا بمونم قول میدم حتی برای یه ساعت تنهات نزارم برگرد تورو خدااا یسرااا
دیوانم نکن برگرد میدونم اینجایی برگرد
اشک میریختم و داد میزدم نشسته بودم رو زمین و با مشت به زمین میکوبیدم
_مگه این بیمارستان درو پیکر نداره چه طوری دختری که تو کما بوده گمشده از همتون شکایت میکنم به خاک سیاه میشونمتون عشق منو چیکار کردین خانوممو چیکار کردین؟
همه سعی داشتن ارومم کنن بعضی هام همراه باهام گریه میکردن پاشدم و از اونجا زدم بیرون بی جهت و بدون مقصد توی خیابان ها میچرخیدم و اشک میریختم انقدر رفتم و رفتم که اصلا خیابان رو گم کردم نمیدونستم کجام
نمیدونم چیشد چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین و دیگه چیزی نفهمیدم
چشمامو که باز کردم یه جای خیلی سرد و تاریک بودم چشمام جایی رو نمیدید مونده بودم کجام بلند شدم اومدم چند قدم راه رفتم صدای پام اکو میداد و توی فضا پخش میشد
پس توی یه اتاقم احساس کردم سرم داره گیج میره نشستم رو زمین که در باز شد و نور شدیدی توی چشمم خورد
شخصی که توی چهار جوب در ایستاده بود صورتش معلوم نبود ولی از جثش فهمیدم مرده
اومد سمتم و بلندم کرد هرچی گفتم ولم کن ولم نکرد
داد میزدم و ازش میخواستم ولم کنه ولی مگه ولم میکرد
یه مثل یه خانه بود ولی اتاقاش تو در تو بود
اون مرد منو برد توی یه اتاق که یه در بزرگ داشت رفتیم داخل اونجا دورتا دورش پنجره قدی های شیشه ای بود چنتا از قسمتاش رو کتاب خانه پر کرده بود
یه میز بزرگ هم به شکل حلال وسط اتاق بود و یه صندلی با پشتی خیلی بزرگ و قوص دار پشتش بود
اون مرد به حرف اومد
romangram.com | @romangram_com