#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_168

عمو:کجا میخوای بری؟
_میخوام برم خانه
عمو دست کرد تو جیبشو سوییچ رو دراورد و به سمتم گرفت و گفت
عمو:مواظب باش میخوای باهات بیام اصلا حالت خوب نیست میتوتی رانندگی کنی؟
_اره عمو خوبم نمیخواد شما بیاید خودم میرم
عمو:خیلی خب امروز رو خانه بمون فردا بیا
_نه عمو خانه طاقت نمیارم
عمو:برای خودت میگم خیلی ضعیف شدی یکم به خودت فکر کن
_من خوبم فقط یکم به استراحت نیاز دارم زود خوب میشم
عمو:اخه یک نگاه به قیافه خودت بنداز این پسری که جلوی من ایستاده اون اوستایی که من میشناختم نیست
_بیخیال عمو دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم تا وقتی یسرا خوب نشه منم وضعیتم همینه ولی من این کار شما رو هیچ وقت فراموش نمیکنم شما نزاشتید باهاش حرف بزنم
برام نمیگید که یسرا چه طور سر از بیمارستان دراورد شما و کاراتون برام عجیب شدین چرا نمیگین که چیشده
عمو:الان مهم نیست چه طور اینجاست مهم اینه که تو باید قوی باشی محکم
_هه ولی اینو بدونید بالاخره میفهمم و باعث بانیش رو زده نمیزارم
عمو:اونی که بهش زده الان سه هفته اس که بازداشته چند ماه دیگه عروسیشه بزار بره رضایت بده
_نه هیچ رضایتی در کار نیست فقط دعا کنه که یسرا به هوش بیاد وگرنه زندش نمیزارم

اینو که گفتم راهمو کج کردم و راه افتادم سمت خانه خانه ای که با یسرا خاطره ها دارم
با ورودم به خانه تمام خاطراتم زنده شد اشکام سرازیر شد
به سمت حمام رفتم و اب رو باز کردم اول یکم زیر اب یخ موندم بعد اب رو تنظیم کردم و نشستم داخل وان اینه ای که کنارم بود و برداشتم و به تصویر پسری که توش افتاده بود نگاه کردم زیر چشماش گود افتاده بود و سفیدی چشماش قرمز بود صورتش به رنگ گچ بود و موهای ژولیدش توی صورتش بهم ریخته بود
پسر اشکاش سرازیر شد دستم رو روی صورتش کشیدم و گفتم
_برای چی گریه میکنی چیشده؟
این پسر توی اینه من بودم این اشکا مال من بود موهای ژولیده و چشمای قرمز مال من بود
شدت اشکام بیشتر شد داد کشیدم و اینه رو کوبیدم به دیوار کنارم که خورد خاکشیر شد با لباس نشسته بودم تو وان چشمم خورد به خورده شیشه ها خم شدم و یه تیکش رو برداشتم
از فکری که تو سرم بود لبخندی زدم

قسمت تیزش رو گذاشتم روی دستم و کشیدم زیاد عمیق نمیکشیدم فقط میخواستم حرصم خالی شه خط هارو پشت سر هم میکشیدم رو دستم خون روی دستم سرازیر شد وان رنگ گرفته بود
پیرهنمو دراوردم و شیشه رو گذاشتم روی قفسه سینمو شروع کردم به خط کشیدن
اولش یکم می سوخت ولی کم کم سوزشش میخوابید
قفسه سینم هم با خط های پی در پی پر شد دیگه وان کاملا شده بود رنگ خون من
درسته نمیتونستم دست به خودکشی بزنم ولی با همین هاهم میتونم حرصمو خالی کنم ولی اگه یسرا چیزیش بشه دست به خودکشی هم میزنم
باز اشکام سرازیر شد اب رو باز کردم و اب روی بدنم سرازیر شد قفسه سینم و دستام به شدت میسوخت بدنم جمع شد یک ساختی توی حمام بودم و فقط به زندگیم پوزخند میزدم

از وان بیرون اومدم خودم رو شستم و اومدم بیرون لباس پوشیدم و دراز کشیدم روی تخت
دو روز بود که نخوابیده بودم کم کم چشمام گرم شدو خوابیدم

چشم که باز کردم هوای اتاق کاملا تاریک بود به ساعت نگاه کردم یک شب بود خیلی خوابیده بودم
بلند شدم دلم شور میزد باز معلوم نیس چه اتفاقی افتاده

romangram.com | @romangram_com