#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_167

عمو:سلام بزار نفست جا بیاد کاش میرفتی خانه
وسط حرفش پریدم و گفتم
_عمو پرسیدم یسرا کجاست؟
عمو منو به سمت اتاق های انتهای راه رو راهنمایی کرد چمدانم رو به عمو سپردم و به سمت اتاقش پا تند کردم وسط راه بودم که کم کم قدم هام سستو بی اراده شد دلم نمیومد برم سمت اتاقش وقتی رسیدم از پشت شیشه به یسرا نگاه کردم

یسرا زیر یه عالمه سیم و لوله و دستگاه خفه شده بود رنگ به رو نداشت و اصلا تکون نمیخورد لاغر تر شده بود
حضور عمو رو کنارم احساس کردم همینطور که به یسرا نگاه میکردم پرسیدم
_چند وقته اینجاست؟
عمو:اگه این دو روز معطلیه تورو فاکتور بگیرم هشت روزه اینجاست

تعجب نکردم از عمو بعد نبود اون میخواست منو از یسرا دور کنه دلیلشم این بود که منو یسرا به درد هم نمیخوریم هه چه دلیل مسخره ایی
باز یاد یسرا افتادم و اشک تو چشمام جمع شد



الان سه هفته است که من اومدم پاریس ولی یسرا تغییر که نکرده هیچ ضعیف تر هم شده
دیگه دکتر ها هیچ امیدی ندارن ولی منو عمو امیدمون رو از دست ندادیم و نمیزاریم دستگاه هارو جدا کنن
اخه مغزش کار میکرد فقط قلبش با دستگاه ها کار میکرد

هر روزم با دعا گریه میگذشت دیگه کارم به جایی رسیده بود که به خداهم میگفتم خدایا تروخدا نجاتش بده
پیر و شکسته تر شده بودم موهام ژولیده بود و حوصله مرتب کردنشون رو نداشتم

روی زمین بیمارستان درست روبه روی اتاق یسرا نشسته بودم دستی روی شونم نشست از فکر اومدم بیرون و بهش نگاه کردم
عمو بود بهش نگاه کردم ولی قدرت حرف زدن نداشتم
عمو:اینقدر به خودت فشارنیار چیزی از خودت نمونده پسر
_عمو دارم دق میکنم چرا به هوش نمیاد الان سه هفته اس که بیهوشه
تو خودم جمع شدم و سرمو گذاشتم رو دستام حالم افتضاح بود کم غذا میخوردم یا اصلا نمیخوردم اصلا کلا بیخیال دمبال کردن اون مرد شده بودم و فقط به یسرا فکر میکردم
یسرا روز به روز ضعیف تر میشد و منم با اون ذره ذره اب میشدم
از خودم بدم میومد باید همون موقع که عمو نزاشت باهاش حرف بزنم میومدم پاریس اگه بلایی سر یسرا بیاد یا برنگرده این بتر دیگه دووم نمیارم یک بلایی سر خودم میارم
سرمو تکیه داده بودم به دیوار و فکر میکردم یک لحظه یسرا رو توی لباس عروس تصور کردم چقدر ناز شده بود
من دوباره عاشق شده بودم عاشق این دختر حتی یه درصد نمیتونستم به نبودش فکر کنم
مامان و اروشا هر روز زنگ میزدن ولی عمو جوابشونو میداد چون من اصلا حوصله حرف زدن نداشتم
این روزا از اون روزا بود که دو روز یه بار میخوابیدم دیگه نمیتونستم مقاومت کنم
از فکر کردن به نبودنش اشکام سرازیر شد دیگه تحمل ندارم نمیتونم نمیتونم نمیتونم خسته شدم نا امید شدم
این همه فشار اونم توی این چند وقت اخیر حسابی اذیتم کرده بود این همه مشکل اونم یک هویی برام سنگین بود به یک دوش اب سرد و گرم نیاز داشتم
بلند شدم و رفتم سمت عمو
بهم نگاه کرد
_عمو سوییج ماشین رو بهم میدین؟

romangram.com | @romangram_com