#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_166

_مامان اگه یسرا چیزیش بشه این بار دیگه دووم نمیارم مطمعنم خسته شدم عمو نمیزاشت باهاش حرف بزنم دلم براش تنگ شده دارم دق میکنم اخه چیکار کنم من
مامان:گریه نکن مادر بالاخره همه چیز درست میشه مرد که گریه نمیکنه
_اره مامان مرد گریه نمیکنه مرد یک هو تو خودش میشکنه
داشتم دق میکردم سرم درد میکرد توی این دوماه خیلی عذاب کشیده بودم به قول مامان لاغر شده بودم
دیگه نمیکشیدم واقعا دیگه تحمل این همه فشار رو باهم نداشتم یک لحظه به فکر خودکشی افتادم ولی با فکر اینکه اگه یسرا به هوش بیاد بدون من چه بلایی سرش میاد
مامان و مخصوصا اروشا داغون میشن پس بیخیال این قضیه شدم

انقدر گریه کردم دیگه قدرت باز کردن چشمامو نداشتم برای همین اروم چشمامو بستم و خوابم برد
همش کابوس میدیم حالم افتضاح بود مگه میشه اخه جرا انقدر ضعیف شدم جدیدا چرا با هر اتفاقی میزنم زیر گریه
دو روز مثل حلزون کند گذشت ولی بالاخره گذشت عمو همش زنگ میزد و یا حالم رو میپرسید یا میگفت که سریع تر خودمو برسونم
امروز پرواز داشتم حاضر شده بودم و جلوی اینه ایستاده بودم و به پسری که داخل اینه بود نگاه میکردم
این پسره من نیستم این پسره توی اینه اوستا نیست برگشتم به اون پنج سال قبل دوباره شکسته شدم دوباره گریه کرده بودم دوباره زندگیم از هم پاشیده بود دوباره داشتم عشقم رو از دست میدادم
اوستای دوماه پیش شاد بود قوی بود ولی این پسری که الان تو اینه میدیم شکسته شده بود زیر چشماش گود رفته بود و سفیدی چشماش از فرط گریه قرمز شده بود ته ریش داشت و حسابی از بین رفته بود
با صدای مامان رشته افکارم پاره شد
به سمت طبقه پایین پا تند کردم و سریع خودمو رسوندم
مامان از زیر قران ردم کرد به چشمای اشکیش نگاه کردم
خم شدمو چشماشو بوسیدم و گفتم
_عشق من چرا داره گریه میکنه؟
مامان:پسرم دسته گلم از بین رفته تو این دوماه خودتو تو ایینه دیدی؟از بین رفتی ده سال پیر شدی انقدر خودتو اذیت نکن مادر بسپرش به اون بالا سری همه چیز درست میشه
بازم چشما و پیشونیش رو بوسیدم و به اروشا نگاه کردم اونم چشماش غرق اشک بود منم دیگه داشت گریم میگرفت رفتم سمتشو بغلش کردم
_ابجی جان اینجوری گریه نکن دلم ریش میشه سفر قندهار که نمیرم زود برمیگردم این همه مدت ماریس بودم مگه چیزی شد
اروشا:اره رفتی عاشق شدی برگشتی

با این حرفش موافق بودم منی که تو این پنج سال نگاه هیچ دختری نکرده بودم الان عاشق شده بودم و برای عشق از دست رفتم اشک میریختم
با خنده گفتم
_اره با این حرفت موافقم
خب دیگه من ب م داره دیر میشه
مامان دوباره از زیر قران ردم کرد و منم به سمت فرودگاه راه افتادم


★★★★★


چند ساعت بعد پاریس بودم و توی ماشین داشتم با عجله به سمت بیمارستانی که عمو ادرسشو داده بود میرفتم
راننده خیلی کند حرکت میکرد ولی هردفعه که ازش میخواستم میگفت دارم با صدو هشتاد تا سرعت میرم یکم تحمل داشته باش
بالاخره رسیدم سریع و با قدم های بلند به سمت بیمارستان رفتم
وقتی رسیدم اومدم از پذریش بپرسم ببینم کدوم اتاقه که خود عمو رو دیدم و به سمتش رفتم
_سلام کجاست؟

romangram.com | @romangram_com