#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_165


رسیدم به یه خانه دو طبقه میزد زنگ رو زدم هیچ کس در رو باز نکرد از چنتا از همسایه ها پرسیدم گفتن این خانه سه ساله که خالیه هیچ کس توش زندگی نمیکنه
اینو که شنیدم سرم سوت کشید دیگه واقعا به ته ناامیدی رسیده بودم مونده بودم میکار کنم

★★★★★★

الان دوماه کامل شده بود ولی اون مرد رو پیدا نکرده بودم هیچ اثری ازش نبود هی زنگ میزد میگفت دمبالم نگرد پیدام نمیکنی منم هی ردشو میزدم و پیداش میکردم ولی انگار اب شده بود رفته بود تو زمین انگار میخواست بازیم بده چون اون میتونست از باجه تلفن زنگ بزنه ولی هردفعه با یه خط خانه یا جاهای دیگه زنگ میزنه و میگه که دمبالش نگردم البته هیچ وقت خودش حرف نمیزنه هردفعه یه نفر رو میفرسته جلو دیگه از دستش کلافه شده بودم

بدبختیام یکی دوتا نبود که از اونورم اردفعه زنگ میزنم اسایشگاه عمو نمیزاره من با یسرا حرف بزنم الان دوماهه اومدم شمال و برنگشتم خانه تا این مرد رو پیدا نکنم بر نمیگردم باید بفهمم چی درباره یسرا میدونه
رو تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم که گوشیم زنگ خورد عمو بود بیخیال شدم و گوشی رو گذاشتم رو سایلنت و خوابیدم
ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر بود که بیدار شدم به گوشیم نگاه کردم
سیو شیش تا تماس بی پاسخ از عمو داشتم حتما یه چیزی شده که انقدر سعی داره باهام تماس بگیره
همون لحظه گوشی تو دستم لرزید و شروع به زنگ خوردن کرد بازم عمو بودجواب دادم
_بله؟
عمو:اوستا معلوم هست کجایی میدونی چقدر بهت زنگ زدم
دراز کشیدم رو تخت و گفتم
_خواب بودم گوشی رو سایلنت بود چیشده؟
عمو:اوستا یسرا
با شنیدن اسم یسرا دلشوره افتاد به جونم
_چیشده؟
عمو:یسرا تصادف کرده
قلبم گرفت با تعجب داد زدم
_چیی....؟
عمو:اروم باش چیزی نیستش فقط خودتو سریع برسون پاریس
_الان حالش چه طوره؟
با حرفی که عمو زد دنیا رو سرم خراب شد
عمو:رفته تو کما فقط زود خودتو برسون
_با اولین مرواز اونجام
اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم سریع لباس پوشیدم و سوییچ رو برداشتم و به سمت تهران حرکت کردم
انقدر تند رفتم که سه ساعته رسیدم تهران
سریع رفتم دفتر هواپیمایی ودرخواست بیلیط کردم اولین بلیتشون برای پاریس مال دو روز دیگه بود کل دفتر رو زیر رو کردم ولی هیچ کس حاضر نشد جاش رو باهام عوض کنه مال همون دو روز دیگه رو رزرو کردم
سرم دلشت میترکید با نا امیدی تمام برگشتم خانه
مامان با دیدنم تعجب کرد و گفت
مامان:اوستا چرا این شکلی شدی؟چقدر لاغر شدی چیشده؟پیداش نکردی؟
_نه مامان هیچ جایی نیستش
مامان:نا امید شدی اوستا؟تو که هیچ کقت نا امید نمیشدی؟
_نه مامان بحث اصلا سر امید داشتن و نداشتن نیست عمو شهریار زنگ زد گفت یسرا تصادف کرد و توی کماعه رفتم دفتر هواپیمایی ولی اولین پرواز به پاریس مال دو روز دیگه بود
دیگه داشت اشکم در میومد سرمو گذشتم روی مای مامان و زدم زیر گریه

romangram.com | @romangram_com