#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_163

مامان:باشه مادر بعدا بهت زنگ میزنم
گوشی رو قطع کردم و خوابیدم
داشتم خواب میدیدم خواب یسرا یسرای گمشده خودمو دیدم داشت توی یه سبزه زار میدویید و باد موهاشو به بازی گرفته بود یه حلقه گل هم روی سرش بود
صدا کردم ولی داشت به سمت مخالف من میدویید
هرچی صداش کردم جوابمو نداد یک هو اون باغ زیبا تبدیل به یه صحرا شد هیچکس نبود هرچی یسرا رو صدا زدم نبود صحرا عوض شد و جاشو به یک جایی پر ازبرف داد روی یه تپه کوچک یه گرگ به رنگ سفید بود و یک گرگ به رنگ مشکی هر دوشان بهم نگاه میکردن زیبا بودن فوق العاده زیبا

از خواب بیدار شدم گرمم بود هوا بارونی بود ولی من گرمم بود لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون با دیدن هوای تاریک تعجب کردم مگه چند ساعت خوابیده بودم به ساعت نگاه کردم هفت بود یا خدا چقدر خوابیده بودم ماشین رو روشن کردم و زدم بیرون هوا یکم سرد بود ولی دلچسب نزدیک چند ساعت بیرون بودم حوصلم سر رفته بود گوشیم رو دراوردم تا زنگ بزنم به یسرا امیدوار بودم دیگه کسی زنگ نزنه
زنگ زدم به عمو که با سه بوق اول برداشت
عمو:اوستا؟
_سلام عمو
عمو:سلام عمو جان چه خبر یادی از ما کردی
خندیدم و گفتم
_عمو من سه هفته پیش اونجا بودم که
عمو:مییدونم پسرم شوخی میکنم
_چه خبر عمو یسرا خوبه؟
عمو:پس دلیل زنگ زدنت اون بود؟خوش حال شدم فکر کردم به خاطر من زنگ زدی
_این چه حرفیه عمو من همیشه جویای حال شما هستم ولی الان خواستم با یسرا حرف بزنم
عمو:دلت براش تنگ شده؟
-اووم اره خب دوسش دارم
عمو:عموجان به نظرم بازم فکر کن یسرا هیچ کسی رو نداره ازدواج باهاش برات دردسر ساز میشه تو فامیل برات حرف در میارن میگن اوستا پسر مهدی نوری رفته یه بی کس و کار رو گرفته زندگی برات سخت میشه ازش سرد میشی عمو جان ناراحت نشو اینا همش یه نصیحته
_ولی عمو من دوستش دارم و به حرفای هیچ کسی هیچ توجهی ندارم خودتون خوب میدونید من عاشق که بشم چشمام بسته میشه تنهاکسی رو که میبینم فقط عشقمه ازم نخواید فراموشش کنم
این هم برای من سخته هم یسرا
عمو:ولی به نظرم بازم فکر کن زندگی بچه بازی نیست باید مسعولیت هات رو قبول کنی و بهشون عمل کنی
_عمو من از تصمیمم مطمعنم حالا ام اگه میشه گوشی رو بدید به یسرا میخوام باهاش حرف بزنم

عمو:نیستش انقدر تو خودش فرو رفته بود که از فرزاد خواستم ببرتش بیرون الان بیرونن فکنم تا شب نیان

_اروشا بفهمه سرشو میبره
عمو خندید و گفت
عمو:اگه تو لوش ندی نمیفهمه
_عمو دیگه مزاحم نمیشم من قطع کنم دیگه
عمو:برو عمو جان برو به کارت برس خدافظ
_خدافظ
خدافظی کردمو گوشی رو قطع کردم حالم گرفته شده بود با حرفای عمو
اون درموردم چی فکر کرده بود فکر کرده بود من میزارم حتی یکی از اعضای فایل نگاه چپ به یسرا بندازن
گردنشونو میشکستم اگه کمتر از گل بهش میگفتن
پوف کلافه ای کشیدم و به سمت ویلا راه افتادم اما وسط راه بیخیال ویلا شدم و به سمت دریا روندم


romangram.com | @romangram_com