#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_161

میخواستم برم انقدر برم تا اوستا رو پیدا کنم رسیدم تو حیاط نگهبان خواب بود سریع زدم بیرون و خواستم برم اونور خیابان که صدای بلند بوق ماشینی همونجا وسط حیاط نگه داشت ک.....

که درد بدی توی سرم پیچید و دیگه هیچی نفهمیدم




از زبان اوستا



دوماه از برگشتنم به ایران گذشته دوماه حتی وقت سر خاروندنم ندارم هردفعه میخواستم زنگ بزنم به یسرا یه مشکلی پیش اومد درست از فردای همون روز که فرزاد رفت در به در دمبال گذشته یسرا بودم داشتم دغ میکردم
دلم براش یک ذره شده بود ولی نمیتونستم زنگ بزنم نمیدونم چرا قسمت نمیشد هر دفعه یه مشکلی پیش میومد من فقط منتظر یه لحظه شنیدن صداش بودم ولی نمیشد دیگه همه فهمیده بودن چمه همه اقای عاشق صدام میزدن دلخوشیم به همون زنگی بود که مامان میزد به عمو و حال و احوال یسرا رو میپرسید بود ولی وقتی می شنیدم که اونم مثل من دلتنگه و همش گریه میکنه دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار اخه چرا نمیشه زنگ بزنم قبل اومدنم به ایران همش بهش گفتم گریه نکنه ولی مثل اینکه تو مخش نرفته
تمام اتاقم پر بود از عکسای یسرا فقط چند تا عکس ازش داشتم ولی همونارو دوسه بار از روش با اندازه های مختلف ظاهر کرده بودم و زده بودم به دیوار
بعد رفتن فرزاد با کلی انرژی و سرخوشی رفتم به همون ادرسی که عمو داده بود عمو اسایشگاهی که یسرا توش بستری بود غیر زا اون یسرا توی چندتا اسایشگاه دیگه ام بستری بود که طی چند روز همشونو پیدا کردم درست ده روز بعد اولین اسایشگاهی که یسرا توش بستری شده بود رو پیدا کردم با کلی ذوق و شوق حاضر شدم و رفتم به اسایشگاهشون ولی هیچی پیدا نکردم چون گفتن که یسرا با حال مریض جلوی در اسایشگاه افتاده بود و تنها چیزی که داشت یه سویشرت تنش بود با شلوار جین و یه شال مشکی و یه نامه

اون نامه چند خط بیشتر نبود فقط نوشته بودند


این دختر خانوادش رو توی اتش سوزی از دست داده و هیچ کس رو ندارد لطفا ازش مراقبت کنید درضمن حافظه ام ندارد

همین همین ولی من موندم یسرا چه طوری سر از شمال دراورده اخه اولین اسایشگاهی که توش بیستری شده توی شمال بوده بقیه توی شمال بوده دیگه داشتم عقلمو از دست میدادم هیچ اثری از اون شخص نبود هیچ اثری
یه هفته گذشته بود من ناامید و مریض افتاده بودم گوشه خانه فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشم هوای شمال یکم بارونی بود و منکه جوگیر وسط پاییز و اون هوای سرد رفتم زیر بارون و سرما خوردم تب داشتم نمیتونستم تکون بخورم یک هفته توی شمال موندم ولی دریغ از یک دکتر رفتن وقتی برگشتم خانه اصلا حالم خوب نبود و دو روز بیهوش بودم همش تب داشتم بعد سه هفته بهتر شدم ولی کاملا نا امید بودم تا اینکه گوشیم زنگ خورد رفتم جواب دادم

_بله
+سلام اقای نوری؟اوستا نوری؟
_خودمم بفرمایید
+من ملکی هستم مسعول اسایشگاه....
_اها شناختم بفرمایید

اقای نوری یک ساعت پیش یک اقایی زنگ زدن گفتن که به شما بگم دمبالش نگردین

دمبالش نگردم؟نکنه همون هست که من دمبالشم؟پس اون یه مرده منتا الان حتی نمیدونستم مرده یا زن
صدای ملکی رشته افکارم رو پاره کرد
ملکی:اقای نوری صدای منو میشنوین؟
_بله بله میشنوم
ملکی :بهتره زود تر بیاید اینجا از خط یه خانه زدن اید بشه پیداشون کرد
_بله بله همین الان راه میوفتم احتملا فردا برسم

romangram.com | @romangram_com