#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_160
موهام رو شونه کردم و بافتم یه تاپ و شلوار نارنجی که روش یه میکی موص ابی رنگ بود پوشیدم و از اتاق زدم بیرون یک هو که با چیزی که یادم افتاد رنگ از روم پرید دست کشیدم رو گردنم
نیست نبود وای حالا باید چیکار میکردم گردنبندم نبود چه طور تاحالا متوجه نبودش نشده بودم وای حالا چیکار کنم رفتم و از تک تک پرستارا و بیمارا پرسیدم ولی هیچ کدوم ندیده بودنش بدبخت شدم تنها سرنخی که از خودم داشتم رو گم کردم وای حالا چیکار میکردم
رفتم و اتاق رو زیر رو کردم ولی نبود یاد جعبه زیر تختم افتادم کنار تخت نشستم و از زیر تخت اوردمش بیرون تمام وسایلش رو خالی کردم که چشمم خورد بهش
_اخیش پیداش کردم داشتم سکته میکردما
تکانش دادم صدا داد نمیدونم توش چی بود ولی همیشه وقتی تکونش میدادم انگار که چیزی داخلش داره تکون میخوره
انداختمش گردنم و اومدم از اتاق بیرون رفتم به سمت اتاق سام منتظر نشسته بود رو صندلیش عمو شهریارم بود اما اون دیگه چرا اینجا بود؟
رفتم سمت صندلی خودم و نشستم سام رفت و مجسمه شو اوردو گذاشت روی میز کارش کم کم پارچه ای رو که روی مجسمه بود برداشت نمیدونم عمو چی دید ولی متعجب نگاهش بین منو مجسمه ردو بدل میشد رفتم سمتشون و بع مجسمه نگاه کردم از چیزی که میدیدم تعجب کرده بودم اون مجسمه شکل من بود یعنی شکل من نبود اون مجسمه خود من بودم عمو حیرت زده نگاهمون میکرد حس خوبی نداشتم
عمو مجسمع رو برداشت و بدون حرف از اتاق زد بیرون و سام رو کرد سمتم وباهمون لکنت زبانش گفت
سام:من عاشقتم با من ازدواج میکنی؟
نه نباید اینجوری میشد نه نه نه اومدم از اتاق برم بیرون که جلومو گرفت و گفت
سام:خاهش میکنم پسم نزن من عاشقتم میفهمی؟تروخدا قبول کن
زبانم بسته شده بود هضم این حرف ها خیلی برام سخت بود نه نباید اینطوری میشد نه نه
رو بهش گفتم
_سام من نمیتونم
سام:ازت خواهش میکنم خانوم کوچولو من دوستت دارم
_اسم من یسراعه
داد زد
سام:از اسمی که اون عوضی روت گذاشته استفاده نکن تو خانوم کوچولوی منی فهمیدی
ترسیدم از حرکات و حرفاش ترسیدم ولی
اون داشت چی میگفت ؟میگفت عوضی؟کی عوضی بود؟اوستا؟نه اون حق نداره اینجوری به عشق من بگه با اعتراض و اخم گفتم
_هی من عاشقشم حق نداری بهش توهین کنی
با خشم برگشت سگتم و گفت
سام:خفه شو تو فقط عشق منی نمیزارم مال اون بشی اون اگه دوستت داشت توی این دوماه نمیزاشت غصه بخوری حداقل یه زنگی بهت میزد
_نه من خفه نمیشم تو ساکت شو اون حتما کار داره وقت نداره که بهم زنگ بزنه ولی توام حق توهین بهشو نداری
سام:ساکت شو ساکت شو ساکت شو
نمیزارم بهش برسی منـنمیزارم تو مال منی نه اوستا نه هیچ کس دیگه ای حق نداره نزدیکت بشه فهمیدی؟
فهمیدی رو چنان داد زد که اشک تو چشمام حلقه زد با بغض به چشماش نگاه کردم و گفتم
_ولی من دوسش دارم توام نمیتونی کاری کنی بعدشم به سرعت از اون اتاق خارج شدم صدای شکستن وسایل رو از توی اتاقش میشنیدم پرستارا با صدای داد و بی دادش همه رفتن سراغش چند دقیقه بعد عمو هم با دو رفت سمت اتاق سام همه اینارو درحالی که جلوی در اتاقم نشسته بودم و گریه میکردم نزاره گر بودم
حالم خوب نبود چند مرد با هیکل های بزرگ رفتن سمت اتاق سام و چند دقیقه بعد اوردنش بیرون سام هنوزم داد میزد
سام:ولم کنید من اون اوستارو میکشم خانوم کوچولو مال منه اون عوضی حق نداره بهش دست بزنه
دوباره شروع شد دروباره قرنطینه شد همش تقصیر من شد اخه برای چی عاشقم شده لعنتی برای چی عاشقم شدی ضربان قلبم بالا رفته بود دیگه نمیتونستم ادامه بدم اون از اوستا اینم از این اخه مگه من چه گناهی کردم که این بلاها سرم اومده داشتم دیوونه میشدم دیگه خسته شدم از همه چیز نه اینجوری نمیشه
رفتم رو پشت بام همش چهار طبقه از زمین فاصله داشتم ولی بلندی رو خیلی دوس داشتم یه میله توی گوشه ای ترین قسمت دیوار بود اونو گرفتم و رفتم بالای دیوار ایستادم دلم پر بود میخواستم جیغ بکشم شروع کردم به جیغ کشیدن گلوم دیگه داشت پاره میشد حالم افتضاح خراب بود بعد از چند دقیقه زیر پام پر شد از ادم همه فکر میکردن میخوام خودم رو بندازم پایین پس چرا اینکار رو نمیکردم تا راحت شم تا همه راحت شیم اه لعنتی نمیتونستم اینکار رو انجام بدم همش تصویر اوستا میاد جلو چشمام چند لحظه بعد در حالی که بین دو راهی اوستا و مرگ موندم بودم شخصی خیلی ناگهانی بغلم کرد و از بالای دیوار کشیدم پایین نگاهش کردم عمو بود شروع کردم به گریه کردن و جیغ کشیدن عمو سعی داشت ارومم کنه ولی مگه میشد
عمو یه لحظه ازم غافل شد مثل جت پریدم پایین پله هارو تند تند طی میکردم هیچ کس جلوی راهم نبود همه درگیر سام بودن
romangram.com | @romangram_com