#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_159

اینو که گفتم فرزاد و اروشا با هم زدن زیر خنده انگارفقط منتظر بودن من حرف بزنم مگه ول میکردن یه بند داشتن میخندیدن
رسیدیم خانه دیگه صدای خنده هاشون نمیومد رفتم روی مبل نشستم که مامان اومد کنارمنشست و روبه اروشاو فرزاد گفت
مامان:چیشد؟دکتر چی گفت؟
مامان که اینو گفت فرزاد و اروشا اول به هم نگاه کردن بعد یک هو ترکیدن از خنده
مامان با تعجب گفت
مامان:حرف خنده داری زدم؟فقط گفتم دکتر چی گفت
اروشا و فرزاد با هم گفتن
اروشا و فرزاد:دکتر گفت تبش تب عشقهههه

اینو گفتن و باز زدن زیر خنده
دلم میخواست جفتشونو خفه کنم منو مسخره میکردن بیشعورای احمق
پاشدم با عصبانیت و حرص رفتم تو اتاق و با همون لباسا دراز کشیدم که بعد از چند دقیقه خوابم برد
با تکون های شدید یکی بیدار شدم چشم باز کردم که دیدم اروشاعه
اروشا:پاشو پاشو پاشو
_باز چه خبره؟
اروشا:پاشو فرزاد داره میره
با تعجب پریدم و گفتم
_بیخود کرده کجا میخواد بره
اروشا:چی میگی دیوانه میخواد برگرده پارس یادت نیست امشب پرواز داره میخواد بره کارهاشو ردیف کنه پاشو دیگه

خسته شده بودم اصلا تو حال خودم نبودم تبم هنوز قطع نشد بود ولی به خاطر اینکه اروشا یا فرزاد ناراحت نشن باهاشون تا فرودگاه رفتم
قرار بود وقتی فرزاد برگشت چند مدت بعد ازدواج کنن هیچ کدوم راضی به نامزدی نبودن فرزاد میگفت دیگه دلم نمیخواد از اروشا دور باشم
تو فرودگاه یک ساعتی علاف بودیم منم که با کله میرفتم حالم خوش نبود ولی از فردا باید میرفتم دمبال کارای یسرا تا زود تر بفهمم کیه و خانوادش کجان واقعا مردن یا زنده اند
اروشا کلی پشت سر فرزاد گریه کرد اینو از فین فین بینیش فهمیدم و اینکه خب وقتی داشتم میرفتم پایین از جلو در اتاقش ک رد شدم صدای گریه اروشا میومد
فرزاد که برگشت پاریس منم که مامان بابا و اروشا رو رسوندم خانه و بعد از کلی کلنجار رفتن با مامان از خانه زدم بیرون
مامان میگفت تب داری جایی نرو ولی من میخواستم برم بیرون به ساعتم نگاه کردم دوازده شب بود
سرمو گذاشتم رو فرمون هرلحظه امکان داشت خوابم ببره برای همین برگشتم خانه و رفتم خوابیدم



از زبان یسرا


فرزاد برگشته بود با خبراهای خوب و بد از خوب هاش این بود که به زودی با اروشا ازدواج میکنه بدهاشم این بود که داره برای همیشه میره ایران و من بازم تنها میشدم و اینکه روز اخری که ایران بوده اوستا حالش خیلی بد بوده واین حرف منو نگران میکرد
روز ها پشت سر هم با اشک و دلتنگی من میگذشت اما دریغ از یک زنگ از طرف اوستا فرزاد وقتی برگشت درست یک ماه بعدش باز برگشت ایران اما این بار برای همیشه رفته بود
دوست و همدم این روزام سام بود بهم یاد داده بود تا روی چوب کنده کاری کنم کارمم خوب بود خودش داشت روی یک مجسمه کار میکرد ولی هرکاری کردم نزاشت ببینمش و گفت که هروقت تموم شد میبینیش کنجکاوی امونمو بریده بود ولی زیادم مهم نبود دغدغه این روزای من اوستا بود که حتی زحمت نمیداد یه زنگ بزنه بهم
الان دوماه از رفتن اوستا گذشته ولی هیچ خبری ازش نیست جالب اینجاست که غرورم نمیزاره برم از عمو بخوام به اوستا زنگ بزنه انتظار داشتم اون زنگ بزنه کاملا عادی رفتار میکردم با بیشتر بچه های اسایشگاه دوست شده بودم و این توی طول روز سرگرمم میکرد ولی همین که شب میرسید میرفتم تو اتاقم و در رو قفل میکردم و میززم زیر گریه چند شبی هم تب کرده بودم که عمو گذاشتش به هوای سرما خوردگی و با چنتا قرص و امپول تبم رو قطع کرد بعضی اوقات گیتارمو میاوردم و میزاشتم کنارم و با سیم هاش ور میرفتم و یاد اوستا میوفتادم که با همین گیتار برام اهنگ میخوند دفعه اولی که برام گیتار زد یادم نمیره محو صدای قشنگش شده بودم تا اون لحظه به خاطر کارهایی که انجام میدادم هیچ کس باهام خوب رفتار نمیکرد ولی اوستا باهام کنار اومد
دوماه با دلتنگیام گذشته بود ولی امروز یکم هیجان داشتم اخه قرار بود سام مجسمه ای رو که داشت روش کار میکرد رو نشونم بده

romangram.com | @romangram_com