#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_158

شخصی وارد شد و کنارم روی تخت نشست

دستشو گذاشت رو پیشانیم از کوچکی دستش فهمیدم اروشاست
_اروشا برو بیرون
مامان:خیلی داغی تب داری
وقتی صداشو شنیدم فهمیدم مامانه برای همین سریع بلند شدم و صاف نشستم که گفت
مامان:چیشده مادر؟حالت خوب نیست میخوای بریم دکتر
_من مامان خوبم چیزی نیست خوب میشم یکم استراحت کنم
مامان: از جمله های معروفت برای در رفت از زیر کاری که نمیخوای انجام بدی
_مامان خوبم به خدا
مامان:حالت خوبه اینجوری تب داری حالت خوب نباشه میخوای چیکار کنی
پاشو پاشو بریم دکتر
با اعتراض گفتم
_مامان
مامان:یامان رو حرف من حرف نزن ده دقیقه دیگه منتظرم
وای کی حال داره بره بیرون حاضر شدم و رفتم پایین که دیدم جای مامان اروشا و فرزاد حاضر اماده منتظر بودن
_پس مامان کو؟
فرزاد:مامان رفت بیرون گفت یک ساعت دیگه برمیگرده ما باهات میایم
_پس من نمیام خودتون برید
اروشا:برای چی با ما نمیای فقط به خاطر سروصداهای صبحمون قهر کردی؟
_نه این چه حرفیه من فقط به خاطر مامان میخواستم برم دکتر که اونم بیخیال دیگه نمیام یکم بخوابم خوب میشم
اومدم برم بالا که فرزاد و اروشا از دوطرفم گرفتن و به زور منو بردن تو ماشین و تا خواستم پیاده شم فرزاد قفل مرکزی رو زد و منم که دیگه کم اورده بودم بیخیال شدم
رسیدیم مطب دکتر که جهت اطمینان دوباره دوطرفمو گرفتن که یک وقت فرار نکنم دیگه نمیدونستن که من حوصله خودمم ندارم چه برسه به اینکه فرار کنم
رفتیم بالا و شماره گرفتیم نزدیک یک ساعت اونجا علاف بودیم که بالاخره اسممو خوند و سه تایی رفتیم داخل
دکتر:خب مریض کدومتونید؟
اروشا و فرزاد که دو طرف من نشسته بودن باهم گفتن
ارواشاوفرزاد:این
دکتر روبه من گفت
دکتر:خب مشکلت چیه؟
_هیچی فقط تب دارم حوصله حرف زدن ندارم ولی انگار یه چیزی کم دارم
تا اینو گفتم دکتر نه گذاشت نه برداشت و گفت
دکتر:عاشقی تجویزم اینه برو به عشقت سر بزن

از مطب اومدیم بیرون و چند دقیقه بعد توی ماشین درحال برگشت به خانه بودیم

تا اون لحظه فرزاد و اروشا یه کلمه حرف نزده بودن که خودم به حرف اومدم
_عاشقی برو عشقت سر بزن این همه علاف شدیم پول ویزیت دادیم تا بگه عاشقی برو به عشقت سر بزن


romangram.com | @romangram_com