#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_157
از زبان اوستا
اوووف ببین یک روز که من حال و حوصله ندارم اینا چقد شلوغ میکنن اه با غیض رفتم بیرون و سرشون داد کشیدم که ساکت شدن ولی اونا فکر میکدرن من شوخی میکنم نمیدونستن من واقعا با صداشون اذیت میشم نمیدونستن حالم خوش نیست ولی من ترجیح دادم همینجوری فکر کنن دلم نمیخواست خوشیشونو به هم بریزم چون میدونستم اگه بفهمن حالم نوب نیست اوناام کسل میشن و روزشون خبرا میشه همه اینجوری بودیم با ناراحتی یکی بقیه ام ناراحت میشدیم و باهاش همدردی میکردیم
اما کاش یکی پیداشه بگه من چمه چرا انقدر حالم خرابه اخه
ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر بود ولی من پامو از اتاق نزاشته بودم بیرون خداروشکر کسی هم پاپیچم نشد که بیام بیرون فقط چند دفعه مامان اومد حالم رو پرسید و خواست برم پایین برای ناهار که گفتم گرسنه نیستم
دیگه همه فهمیده بودن من حالم خوش نیست نگاهم افتاد به عکس خانوم کوچولو که فرزاد برام اورده بود همون تیپی که دفعه اول رفتیم بیرون زده بود و موهاشو ریخته بود دورش لبخند اومد روی لبم اومدم تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم بیچاره حتما کلی غصه خورده
گوشیم رو برداشتم و همین که خواستم شماره اسایشگاه رو بگیرم صدای سرو صدایی که از بیرون میومد باعث شد بیخیال شم و برم ببینم خبره باز
همین که درو باز کردم اییناز پرید تو اتاق و بغلم کرد و زد زیر گریه
سعی کردم از خودم جداش کنم ولی مثل کنه چسبیده بود بهم دیگه داشتم عصبی میشدم
داد کشیدم
_د ولم کن دختر چته باز چرا اینجا پیدات شده
اییناز:اوستا مادرت میگه.....
مادرت میگه میخوای با اون دختر لاله ازدواج کنی راست میگه؟
خونم به جوش اومد داشت پاشو از گلیمش دراز تر میکرد
_هی درست صحبت کنا لال چیه
اییناز:میخوای با اون دختره اشغال حرو.....م...زا....ه ازدواج کنی من این همه دوستت دارم عاشقتم میخوای با اون غربتی ازدواج کنی که معلوم نیس ننه باباش کین
با سیلی که به صورتش زدم دهنش بسته شد
و با دادی که زدم هم اون پرید هوا هم صدای مامان و اروشا و فرزاد از پشت در بلند شد که صدا میزدن
_به چه جرعتی اینجوری میگی هااان؟
اییناز:اوستا من...
_خفه شو گمشو از جلو چشمام دیگه نمیخوام قیافه نحستو ببینم هیچ کس حق نداره به عشق من توهین کنه
خون خونمو میخودر کادر میزدی جای خون اب جوش میزد بیرون انقدر که داغ کرده بودم و عصبی بودم
اییناز:اوستا من دوستت دارم
داد زدم
_به درک گمشو از اتاق من بیرون دفعه اخرت باشه مثل میمون میپری سر گردن من
چشماش از تعجب گشاد شد تو کل عمرم به هیچ کس کوچک ترین توهینی نکرده بودم ولی این دیگه خارج از محدوده من بود
اییناز:اوستا خواهش میکنم به پات میوفتم من عاشقتم حتی بیشتر از اون دختره دیوونه اگه قبولم نکنی...
با سیلی که بهش زدم جملش نصفه موند
با تعجب نگاهم کرد مثل بید میلرزید از عصبانیت در رو باز کردم و با داد و بیداد اییناز رو از اتاقم بیرون کردم دیگه اون یه ذره ارامشی ام که برام مونده بود دود شد رفت هوا حالم افتضاح خراب بود داشتم میمردم
کسی در زد
_بیا تو
romangram.com | @romangram_com