#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_156

به اوستا نگاه کردم که چشمکی زد و اشاره کرد برم پیشش
رفتم جلو که خیلی اروم در گوشم گفت
اوستا:به نظرم هرچه سریع تر قبل از اینکه کسی متوجه شیطونیاتون نشده برو تو اتاقم و لباساتو عوض کن
_مگه لباسم چشه ؟کی گفته ما شیطونی کردیم؟
اوستا:یه نگاه به یقه لباست بندازی میفهمی
به یقه لباسم نگا کردم که دیدم جای رژلب قرمز اروشا روشه با ترس دست گذاشتم رو جای رژ لبش و سریع رفتم بالا و لباس عوض کردم
وقتی اومدم پایین همه پرسیدن چرا لباس عوض کردم که اوستا با خنده گفت
اوستا:هیچی رنگی شده بود
رفتم کنار اوستا نشستم و در گوشش گفتم
_مزه نریز خوشگل نزار دهنم بازشه و به مامانت بگم با یه دختر غریبه توی یه تخت میخوابیا

با این حرفم رسما ساکت شد که خندیدم و ا ستا روبه جمع گفت
اوستا:من همه تونو به صرف شیرینی و شربت دعوت میکنم
اینو که گفت دلم میخواست قهقه بزنم که ترجیح دادم خندمو بخورم و سرمو انداختم
شب رفتم خانه و اونجا خوابیدم با بابا کلی حرف زدم و قرار شد انتقالی بگیرم و از اسایشگاه عمو بیام اینجا
فقط باید یه دوسه هفته میرفتم پاریس تا کارام ردیف شه فردا شب پرواز داشتم با ذوق و فکر اینکه این سه هفته رو اونجا چیکار کنم تا دلتنگ نشم خوابم برد


صبح با صدای مامان که صدام میکرد بیدار شدم
مامان:پاشو چقد میخوابی ساعت یک بعد از ظهره مگه تو شب پرواز نداری پاشو برو با زنت خداحافظی کن

اینو که گفت مثل جت پریدم و سریع یکم صبحانه خوردم و حاضر شدم رفتم خانه اروشا اینا
اروشا خودش خواب بود رفتم بالا تو اتاقشو نشستم کنار تختش خیلی با مزه خوابیده بود بالشت رو بقل کرده بود و موهاش پخش شده بود تو صورتش وای که دلم ضعف رفت ولی این غش و ضعفا جاشو به یه فکر خبیس داد رفتم لیوان اب اوردم ولی همینکه وارد شدم دیدم اروشا نیست
_وا این کجا رفت
اینو که گفتم یکی پرید رو کولم و گفت
+هی کیو میخواستی خیس کنی هان؟
اروشا بود
سعیرکردم بیارمش پایین وقتی اومد پایین لیوان و ازم گرفت و گفت
اروشا:حیفه خودم میخورمش
اینو گفت و منم به خیال اینکه میخواد بخورتش رفتم رو تختش نشستم که همین که نشستم احساس کردم الانه که یخ بزنم بیشعور اب رو خورده بود و یخ هاشو انداخته بود تو لباسم

با این کارا دلم میخواست بزنم لهش کنم اخ یخ زدم بلندشدم و دمبالش افتادم کل خانه رو دمبالش دوییدم که اوستا از اتاقش اومد بیرون و چنان داد زد که جفتمون ترسیده فقط نگاهش کردیم
اوستا:چتونه مثل سگ و گربه میپرید به هم دیگه از دست شما اسایش نداریما اروش دست شوهرتو بگیر برو اتاقت انقد بزنید تو سرو کله هم تا خسته شید

اینو گفتو با چم غره رفت تو اتاقش که منو اروشا زدیم زیر خنده که درو باز کرد و مشکوک نگاهمون کرد و گفت
اوستا:برای چی میخندین؟
اروشا:هیچی به خدا داداش
باز چشم غره رفت و برگشت تو اتاقش که باز زدیم زیر خنده اما این بار اروم تر رفتیم تو اتاق اروشا و کلی باهم مسخره بازی در اوردیم و حرف زدیم ولی وقتی شب خواستم برم کلی گریه کرد که قول دادم زود برگردم

romangram.com | @romangram_com