#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_152

یکم غیر منتظره و عجیب بود اخه چرا بابا نفهمید که اشکان کیه چرا
خب معلومه دیگه اون پلیس که پلیسه هفت ساله دمبالشه بعد بابای من میخواد تو دو هفته امار جدو ابادشو دربیاره
هرچند خانوادش اصلا خبر نداشتن که پسرشون چه لجنیه دیگه از فکر کردن خسته شدم اومدم برگردم که دستای شخصی که بعد از شنیدن صداش که فهمیدم فرزاده دورم حلقه شد
فرزاد:عشقم فهمیدم اون جمله متفاوت رو پیدا کردم

خب جملت چیه؟
فرزاد:با من ازدواج میکنی؟

بازم کارای غیر منتظره درسته میدونستم دوستم داره ولی دیگه نمیدونستم بخواد درست یک ساعت بعد از جدا شدنم بهم درخواست ازدواج بده ولی خب من همونم قبول دارم

_نوچ

رهام کرد و با تعجب گفت
فرزاد:عه اخه برای چی؟مگه دوستم نداری؟
_چرا ولی به نظرم اصلا رمانیتک نبود نمیپذرم

فرزاد:عجب ادمی هستیا بابا رمانتیک چیه بیا قبول کن دا چه کاریه
_عمرا فقط رمانتیک
چشمکی زدم و با دو رفتم تو خانه و نشستم رو مبل حسم خیلی حس بهتری داشتم یکم میخواستن اذیتش کنم وگرنه رمانتیک خر کیه من عشقمو حتی اگه تو خرابه ام ازم درخواست ازدواج میکرد قبولش داشتم



از زبان فرزاد


ای باوا حالا من رمانیتک از کجا بیارم
اصلا مگه رمانتیک و میارن

چیکار کنم اخه من تا بله رو ازش نگیرم خیالم راحت نمیشه
ماشینم و برداشتم و زدم بیرون جلوی یه کافی شاپ نگه داشتم رفتم داخل و نشستم

یه پسر جوون اومد و ازم پرسید چیزی لازم دارم که یه قهوه و کیک گفتم بیاره کافی شاپ حالت دو طبقه داشت از طبقه بالا صدای دست و جیغ میومد
پسر که سفارشاتمو اورد رو بهش گفتم

_بالا چه خبره؟
پسر:تولده چند تا دختر پسرن بالا رو برای چند ساعت اجاره کردن تولد گرفتن

فکری به ذهنم رسید

romangram.com | @romangram_com