#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_151
اهنگ که تموم شد بهش نگاه کردم اومد کنارم نشست که خودمو کشیدم کنار
فرزاد :از دست من ناراحتی؟
_اره
فرزاد:برای چی؟
_اولین که اگه دوستم داشتی باید زودتر میگفتی تا این اتفاقا نیوفته بعدشم من چمیدونستم قراره اینجوری شه برای چی روتو ازم برمیگردونی و نمیزاری حرفمو بزنم
فرزاد:خب الان حرفت رو بزن
_نمیخوام دیگه حسش پرید
فرزاد:ای بابا خب بگو دیگه
_نمیخوام نمیگم
فرزاد:خب من بگم؟
_بگو
فرزاد:دوستت دارم
بهش نگاه کردم شیطنتم گل کرد که گفتم
_اینو دیشب گفتی یه چیز جدید بگو
فرزاد:خب عاشقتم
_اینم دیشب گفتی
فرزاد:نفسمی عمرمی
_همه اینارو دیشب گفتی هروقت حرف جدید پیدا کردی بیا سراغم
اینو گفتم و پاشدم از اتاق اومدم بیرون مونده بود بیچاره چیکار کنه
خندیدم و رفتم طبقه پایین و پیش اوستا نشستم که گفت
اوستا:فرزاد کجاست
_من چمیدونم
اوستا:یعنی پیش تو نبود؟
_نه برای چی باید بیاد پیش من
اوستا:اخه به من گفت میاد پیش تو یعنی نیومد؟
_نه احتمالا پیچوندتت
چند دقیقه بعد فرزاد اومد پایین خواست کنارم بشینه که پاشدم و رفتم تو حیاط
خب فکر کنم نوبت منه ناز کنم دیگه داشتم به ته حیاط میرسیدم این راه رو چهار بار رفتم و اومدم و فکر کردم به فرزاد به زندیگم به اون اشکان بیشعور
من توی یه روز ازدواج کردم و چند ساعت بعد جدا شدم
romangram.com | @romangram_com