#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_150

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم مگه میشه اشکان اون مردی که همه ازش حساب میبردن توی یه باند مواد مخدر کار میکنه
فکرمو به زبان اوردم

_اخه مگه میشه اون مردی که همه ازش حساب میبردن توی یه باند مواد مخدر کار میکنه؟

اوستا:بهتره بگی یه باند مواد مخدر زیر دست این کار میکنن

دیگه رسما داشتم خل میشدم
_میشه همه چیو قشنگ توضیح بدی اگه اشکانو گرفتن پس الان اینجا چیکار میکنه

اوستا:خب بهتره بگم کل این خانه تهت نظر پلیس هاست الانم اومدن که عقد تورو فصق کنن

باورم نمیشد اب قند لازم شده بودم سرم داشت میترکید ولی از یه ور ذوق داشتم برگشتم و به فرزاد نگاه کردم که با یه اخم روشو ازم گرفت

دلم شکست فکرشو نمیکردم این شکلی رفتار کنه

_حالا چرا سر و صورت این اشکانه خونیه
اوستا:دسته گل اق داداشتو فرزاده دیگه
_یعنی چی؟
اوستا:یعنی همین که فهمیدیم چی شده و اوردنش تو خانه گرفتیمش به باد کتک یعنی اگه سربازه جلومونو نگرفته بود زندش نمیزاشتیم مرتیکه خر با احساسات ابجی من بازی میکنه

_احساسات؟کی گفته من احساساتم جریهه دار شده بره بمیره پسره الدنگ اییش

با خنده رفتیم پیش بقیه که خطبه طلاق و جاری کردن و منم خلاص شدم اون عوضی ام اومدن بردن ولی بیچاره مادر پدرش چقدر معذرت خواهی کردن من جاشون داشتم کباب میشدم

از وقتی از اون اشکان الدنگ جدا شدم فرزاد شده یه ادم دیگه نگاهم نمیکنه اگرم نگاه کنه با اخم نگاه میکنه چند بار اومدم باهاش حرف بزنم که یا پاشد رفت یا روشو ازم گرفت و مشغول حرف زدن با اوستا یا بابا شد
داشتم میمردم حتی فکرشم نمیکردم فرزاد این شکلی رفتار کنه اونکه دیشب داشت به خاطر من گریه میکرد حالا داره این شکلی رفتار میکنه
پاشدم رفتم تو اتاقم و زدم زیر گریه من و اوستا و فرزاد هرسه یه اخلاقی داشتیم که اگه ناراحت بودیم با نواختن خودمونو اروم میکردیم
گیتار رو برداشتم چشمامو بستم و شروع کردم

دیگه طاقتم کم شده اخه دلت از سنگ شده تو میدونی نگفته هایی رو که تو دلم جمع شده تو مهربانی تویی همونی که میخواستم تو با من بد شدی ولی منکه بدتو نخواستم تورو به یادم میارم تاکه چشمامو رو هم میزارم
بیا برگرد که به فکر یه فرصت دوبارم واسه ی چی بیقراری هی دست روی دست میزاری چرا ازم دور میشی اخه مگه تو دوستم نداری


به این قسمت که رسیدم یکم مکث داشت ولی بعدش که اومدم بخونم صدای یه نفر دیگه رو شنیدم که داشت ادامشو میخوند چشمامو که باز کردم دیدم فرزاده

فرزاد:عزیزم تو که دلمو شکوندی رفتی با من نموندی عشقمونو سوزوندی با چشمات احساسمو کشتی جاش قلبتو کاشتی نگو دوستم نداشته .......


romangram.com | @romangram_com