#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_149
فرزاد:هیس ساکت باش عشقم اروم باش جیغ نزن گلوت درد میگیره تروخدا جیغ نزن
اروم شده بودم سرش رو شانه راستم بود و یکی از دستاش رو دهنم و یکی دیگه دورم حلقه شده بود
صدای نفساشو میشنیدم دیگه جیغ نمیکشیدم ولی اشکام همینجوری میومد نمیتونستم کنترلی روشون داشته باشم
باز کنار گوشم گفت
فرزاد:تروخدا اشکاتو اینجوری نریز بیرون زندگیم گریه نکن عمرم گریه نکن همه کسم فدات شم گریه نکن
کم کم صدای خودشم بغض دار شد ولم کرد که برگشتم طرفش که داد زد
فرزاد:دِ لعنتی گریه نکن قلبم درد میگیره گریه نکن دیگه
به من میگفت گریه نکن ولی خودش مثل ابر بهار زیر بارون ایستاده بود و گریه میکرد و فریاد میکشید
رفتم سمتشو دستامو دورش حلقه کردم و گفتم تروخدا گریه نکن وگرنه منم باز گریه میکنم
محکم بغلم کرد و گفت
فرزاد:زندگیم عمرم همه کسم ترو به علی قسمت میدم گریه نکن
_باشه گریه نمیکنم توام بس کن دیگه
یکم بعد رهام کرد و به سرعت وارد ساختمان شد بازم من موندم و تنهایی داشتم به مسیر رفتنش نگاه میکردم که سرم به شدت تیر کشید داشتم میمردم از سر درد سرمو محکم تو دستام گرفتم و زدم زیر گریه که باز یکی سعی داشت ارومم کنه
سرمو گرفتم بالا که با چشمای اشکی اوستا روبه رو شدم
اوستا:ابجی گلم گریه نکن بیا بریم اینجا سرما میخوری
با اوستا رفتیم داخل خانه خیس خیس بودم
رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم بعد از کلی گریه کردن و سر درد خوابم برد
صبح که بلند شدم یک دلشوره بدی داشتم افتضاح بود حالم رفتم پایین که دیدم مادر و پدر اشکان پایین هستند و همه اللخصوص فرزاد پیششون نشسته بودن و حرف میزدن
همین که وارد شدم همه بلند شدن
حتما یه اتفاقی افتاده دیگه
همون لحظه اشکان و اوستا اومدن داخل خانه اشکان صورتش خونی بود
یا حسین میدونستم یه چیزی شده
زنگ خانه به صدا در اومد اوستا درو باز کرد که بعد از چند دقیقه دیدم همون مردی بود که دیشب خطبه عقد منو با اشکان خوند
اون اینجا چیکار میکرد
اوستا صدام کرد که رفتم سمتش
اوستا:خب بهتره اینجوری بگم که دیشب خدا صدای گریه های شما رو شنیده
نمیفهمیدم چی میگه
_چی؟نمیفهمم لطفا درست صحبت کن اصلا حوصله ندارم
اوستا:خب این اقا اشکان شما توزرد از اب دراومد اقا خرید و فروش مواد مخدر داشته بزرگترین باند مواد مخدر زیر دست این کار میکردن
دیشب هم بعد از اینکه میرسن خانه پلیسا میریزن و دست گیرش میکنن
romangram.com | @romangram_com