#پونه_(جلد_دوم)_پارت_92
فصل بيستم
(1)
_ مامان من رفتم.
_ به سلامت.حواست به خودت باشه.
در حياطو که بستم از وزيدن باد سرد به صورتم حس خوبي بهم دست داد.بالاخره کتايون مجبورم کرد همراهشون برم و منم به اجبار قبول کردم.در حاليکه آهسته ميرفتم سر کوچه موهامو بردم زير روسريم و نفس عميقي کشيدم.
هيچ کس اون وقت صبح توي کوچه نبود و اين يعني بيشتر مردم خواب بودن. همه جا خلوت بود و شايد اگه اجبار کتايون نبود من هم اون موقع خواب بودم.بالاخره وقتي رسيدم نگاهي به اطرافم انداختم و زير درخت کهوري که سر کوچه بود وايسادم.قرار بود بيان دنبالم و اين چند دقيقه طول بيشتر نمي کشيد.روز پنج شنبه ي قشنگي بود که اگه آدم مي خواست مي تونست ازش لذت ببره.
دستامو توي هم قلاب کردم و به ماشيني که از جلوم رد شد نگاه کردم و همون موقع بود که از سمت چپم صداشو شنيدم:
_ پونه!
و من بازم خشکم زد.خودش بود آرمين .
تندي چرخيدم سمت صدا و با ديدنش دلم لرزيد دست و پاهام و تموم تنم به لرزه افتادن و قلبمشروع کرد به تند زدن.
romangram.com | @romangram_com