#پونه_(جلد_دوم)_پارت_91

جلوتر رفتم و جواب دادم:

_ آخه حوصله ندارم.

برگشت و وقتي ديد من جلوي آشپزخونه وايسادم پرسيد:

_ واسه خاطر اون پسره ست؟

سرمو انداختم پايين و جوابشو ندادم.

_ بهتره فکر دوست داشتنشو از سرت بيرون کني.چون اون آدم به درد تو نمي خوره.اون آدم جاش فقط توي زندونه و بس.لياقتش همينه.

بازم هيچي نگفتم و راهمو کج کردم و به اتاقم رفتم.داشت مي گفت جاي آرمين توي زندونه و ليقاتش همينه.اما من چي فکر مي کردم؟منم نظرم اين بود؟دستم روي دستگيره ي در موند و چند دقيقه اي بي حرکت وايسادم.نه من بايد مطمئن مي شدم.بايد از خودش مي پرسيدم.ولي اين کار چه فايده اي مي تونست داشته باشه؟خب خيلي راحت مي تونست همه چيزو انکار کنه!

درو کلافه باز کردم و رفتم تو.اگه اون بهم دروغ گفته بود پس بازم مي تونست بگه و براش کاري نداشت.بنابراين ترديد مي کردم.بايد اون علاقه ي لعنتي رو فراموش مي کردم و کاري رو که مادرم مي گفت انجام مي دادم.

اما چه جوري؟هر جوري بود بايد چنين کاري مي کردم.نبايد دلبسته ي اون آدم باقي مي موندم.اون مردي نبود که قابل اعتماد باشه.کي مي دونست شايد اون موقع که من داشتم با خودم به خاطر احساسم مي جنگيدم اون جاي ديگه با يه دختر ديگه داشت بهم مي خنديد.

با اين فکر يه لحظه گر گرفتم.اگه...اگه واقعا اينطور بود و داشت بهم مي خنديد و مسخره م مي کرد.نه اين ديگه غير قابل تحمل بود.وقتي تصورشو کردم نتونستم جلوي عصبانيتمو بگيرم.دستمو مشت کردم و دندونامو روي هم فشار دادم.کاش همون لحظه شماره شو داشتم تا باهاش قرار بذارم.


romangram.com | @romangram_com