#پونه_(جلد_دوم)_پارت_90

اينو که گفت بدون اينکه مهلتي بهم بده سريع خداحافظي کرد و منو متعجب گذاشت.مي خواست منم همراهشون برم بيرون.عجب دختر احمقي!اينطوري مي خواست از دوران نامزديش لذت ببره؟منو مي خواست دنبال خودشون بکشونه که چي بشه؟پوزخندي زدم و نگاهم به مادرم افتاد که جلوي آشپزخونه وايساده بود نگام مي کرد.در جواب نگاهش گفتم:





_ ام.کتايون گفت فردا همراهشون برم بيرون.

مامان پيشبندشو بست و پرسيد:

_ خب تو چي گفتي؟

جواب دادم:

_ من گفتم نميام اما اون اصرار داره که برم.

رفت توي آشپزخونه و از همونجا گفت:

_ خب برو.قرار نيست که تا ابد خودتو توي خونه حبس کني!


romangram.com | @romangram_com