#پونه_(جلد_دوم)_پارت_93

خواستم عقب برم .خواستم از دستش فرار کنم اما نتونستم.پاهام چسبيده بودن به زمين.آرمين در حاليکه يقه ي کاپشن قهوه ايشو زده بود بالا اومد جلو و من به هر جون کندني بود يه قدم فقط يه قدم عقب رفتم و با اين حرکتم که انگار از نگاهش دور نمونده بود ايستاد و با نگاهي پر از نگراني و تشويش نگام کرد طوري که يه لحظه از خودم پرسيدم چطور صاحب اين نگاه مي تونه بد باشه؟ مدتي رو فقط نگام کرد و من در حاليکه دلم تو سينه مي تپيد بدون اينکه بخوام و دست خودم باشه به چشماش خيره شدم.به اون چشماي قهوه اي که نگاه کردن بهشون قلبمو بيشتر به تپش وا ميداشت.

پرسيد:

_ حالت خوبه؟

ولي جوابي از من نشنيد.مي خواستم حرفي بزنم و چيزي بگم.مي خواستم بگم از من دور بشه و ديگه سراغمو نگيره اما انگار به دهنم قفل زده بودن.چم شده بود؟بايد حرف ميزدم.بايد بهش مي گفتم بره يا حداقل باهاش قرار ميذاشتم يه جايي ببينمش. تمام قدرتمو جمع کردم تا حرفي بزنم.چشمامو بستم و باز کردم و گفتم:

_ واسه چي...اومدي اينجا؟

و همينکه زبونم باز شد تونستم جمله هاي بيشتر به زبون بيارم:

_ به خودت نمي گي يه نفر ما رو با هم ببينه چي ميگه؟

با همون حالت آشفته ش جلوتر اومد و جواب داد:

_ هيچ کدوم از اينا برام مهم نيست.چون نگرانت بودم و مي خواستم ببينمت که مطمئن بشم حالت خوبه.

نگاهمو ازش گرفتم و در حاليکه خدا خدا مي کردم کسي ما رو نبينه گفتم:


romangram.com | @romangram_com