#پونه_(جلد_دوم)_پارت_82
يه لحظه حرفشو قطع کرد و رفت توي فکر و بعد که نگام کرد گفت:
_ مگه نه اينکه اين پسره باعث بدبختي چند تا دختر ديگه هم شده!پس يه فکر ديگه اي به ذهنم رسيد اگه خيلي اصرار کرد باهات حرف بزنه باهاش قرار بذار يه جايي بعدش پليسو خبر کن بيان بگيرنش.
از حرف مادرم تعجب کردم و حيرت زده نگاش کردم.اون...اون از من چي مي خواست؟!مي خواست آرمينو به پليس معرفي کنم؟
(2)
چند روز بود از خونه بيرون نميرفتم.هم از ترس آرمين هم از ترس اينکه مجبور بشم به پليس تلفن کنم و لوش بدم.چند روز بود داشتم فکر مي کردم چيکار بايد بکنم و همه ش به حرف مادرم فکر مي کردم.به اينکه گفته بود با آرمين قرار بذارم و اونو تحويل پليس بدم.نمي دونستم واقعا اين کار ازم بر مياد يا نه!
توي اون چند روز مدام از خودم پرسيده بودم با وجود اتفاقاتي که افتاده بود و حقيقتي که بر ملا شده بود چه احساسي نسبت به آرمين دارم و ميديدم هنوز بهش علاقه دارم.
و نمي تونم از ذهنم و قلبم پاکش کنم.اما اون در نظر همه يه کلاهبردار دروغگو بود.با اين چيکار بايد مي کردم.همه ي اين فکرا و سوالا ذهن منو درگير خودشون کرده بودن و باعث شده بودن به شدت خودمو توي خونه حبس کنم و حتي وقتي خونواده ي خاله به عيادتم اومدن اين دلمشغولي و سکوت و فکر کردن من ادامه داشت.
کسي نمي دونست و خبر نداشت دارم به چي فکر مي کنم و هر قدر کتايون سعي کرد منو از لاک خودم بيرون بياره نتونست و آخر سر هم وقت برگشتن به خونه ي خودشون با يه قيافه ي خيلي دمغ خونه ي ما رو ترک کرد.
توي حياط زير آفتاب کم رمق زمستوني نشسته بودم و داشتم به آرمين فکر مي کردم که صداي زنگ تلفنو از داخل خونه شنيدم و بعد از چند دقيقه صداي مادرمو:
_ پونه!پونه!تلفن.
romangram.com | @romangram_com