#پونه_(جلد_دوم)_پارت_81

_ آرزوم اين بود اون اتفاقي که براي من افتاد واسه تو هيچ وقت نيفته ولي آرزوم برآورده نشد و همه ش هم تقصير خودمه.تقصير خودم که از همون اول بهت نگفتم حواستو جمع کني تا اتفاقي که براي مادرت افتاد براي تو نيفته و زندگيت مثل زندگي من نشه.همون چند ماه پيش که فهميدم بايد همه جوره پيگير قضيه ميشدم.بايد ميرفتم به اون پسره مي گفتم دست از سر دختر من برداره و دور و برش نپلکه.ولي وقتي ديدم تو تماستو باهاش قطع کردي فکر کردم همه چيز تمومه.

داشت خودشو سرزنش مي کرد.اما آخه چرا؟اون که تقصيري نداشت.مقصر من بودم.خودم باعث شدم يه نفر به خودش جرات بده و اونطور گولم بزنه.

همون طور که توي بغل مادرم بودم پرسيدم:

_ مامان !شما هيچ تقصيري نداري.من بچگي کردم.من احمق بودم و سادگي کردم.و حالا موندم چيکار کنم؟با اون چيکار کنم؟

منو از خودش جدا کرد و خيلي جدي نگام کرد:

_ يه وقت اگه ديديش بهش اعتنا نکن.نگاش هم نکن.

دستمو گذاشتم روي بازوش و پرسيدم:

_ فايده نداره .اين کارو خيلي کردم ولي فايده نداشته.

مامان جواب داد:

_ بهش بگو ازش شکايت مي کني يا...


romangram.com | @romangram_com