#پونه_(جلد_دوم)_پارت_80

اشک توي چشمام حلقه زد و ديگه نتونستم ادامه بدم و با همه ي اينا مصرانه مي خواستم اشکامو پس بزنم.اشکاي لعنتي هميشه بي موقع پيداشون مي شد!اصلا چرا...چرا من مدتي بود هي بغض مي کردم و گريه م مي گرفت و اشکم دم مشکم بود؟!

مامان اومد جلو اما من خودمو عقب کشيدم.هنوز مي ترسيدم مثل دفعه ي قبل مثل شيش ماه قبل باهام برخورد کنه.اون اولين و بدترين برخوردش با من بود.اما برخلاف تصورم وقتي جلوتر اومد بازومو گرفت و منو آروم کشيد سمت خودش و بغلم کرد:

_ دختر بيچاره ي من!

تو آغوش گرمش که قرار گرفتم ديگه نتونستم طاقت بيارم در حاليکه لباسشو چنگ ميزدم آروم ناليدم:

_ مامان!

و باز اون اشکاي مزاحم صورتمو خيس کردن.سرمو روي سينه ش گذاشته بودم و اون موهامو نوازش مي کرد:

_ پس تو هم مثل مادرت گول حرفاي قشنگ يه دروغگو رو خوردي!

با گريه جواب دادم:

_ مامان من نمي خواستم...

حرفمو با يه آه بلند قطع کرد:


romangram.com | @romangram_com