#پونه_(جلد_دوم)_پارت_79

نمي دونستم مي خواد در مورد چي باهام حرف بزنه!اونم اينطور بي مقدمه و بدون اينکه يه لحظه بهم فرصت بده! بي اراده دنبالش رفتم و وقتي رسيديم توي اتاق درو بست.چي؟چي باعث شده بود که منو ببره توي اتاق؟! چي مي خواست بهم بگه؟چي بود که نمي خواست مادرجون در موردش بشنوه خدايا ...يه لحظه خشکم زد آرمين!نکنه مي خواست در مورد آرمين حرف بزنه.نکنه کيان چيزي بهش گفته بود!

توي دلم به خودم گفتم خدا بهت رحم کنه پونه.و منتظر موندم تا عکس العمل تندي ازش ببينم اما اون براي مدت کوتاهي فقط نگام کرد و بعد خيلي آروم پرسيد:

_ پسره اومده بود اينجا؟

پسره؟!منظورش از پسره آرمين بود؟!توي دلم به خودم جواب دادم آره منظورش آرمين بود.اما چي بايد بهش مي گفتم؟!آب دهانمو قورت دادم و از خودم پرسيدم اگه در مورد اون به شدت بازخواستم کنه چيکار کنم؟

_ پونه!

نگاهمو بالا کشيدم و بهش چشم دوختم اما در کمال تعجب ديدم نه اخم کرده و نه نشونه اي از عصبانيت توي چهره ش وجود داره.

_ بهت گفت دوستت داره تو هم باور کردي؟

براي مدتي فقط نگاش کردم.آرمين بهم گفته بود دوستم داره.بهم گفته بود به خاطر وجود من بوده که حالش خوب شده.گفته بود پنج سال علاقه ي منو تو دلش نگه داشته و من ساده لوح باور کرده بودم.من احمق فريب نقش بازي کردنشو خوردم و مثل يه آدم سبک بهش اعتراف کردم دوستش دارم.من...من چقدر احمق بودم که حتي بهش قول دادم تا از مرگ نجات پيدا کنه.

از يادآوري گذشته و حرفايي که بين من و آرمين رد و بدل شده بود و با فکر اينکه ازش بدجور فريب خوردم بغض کردم و جواب دادم:

_ من...من هيچ کار اشتباهي نکردم...من...من...


romangram.com | @romangram_com