#پونه_(جلد_دوم)_پارت_78

نزديکم که شد دستشو روي پيشونيم گذاشت و پرسيد:

_ تب که نداري!

سرمو تکون دادم که نفس راحتي کشيد و نگاهي به مادرجون انداخت که باز رفته بود توي آشپز خونه و زمزمه کرد:

_ خيلي منو ترسوندي.مردم و زنده شدم...

سرمو انداختم پايين و گفتم:

_ ببخشيد مامان.

باز نگاهي به آشپزخونه انداخت و گفت:

_ باهات حرف دارم.

گيج نگاهش کردم که بازومو آروم کشيد سمت اتاق و گفت :

_ بيا.


romangram.com | @romangram_com