#پونه_(جلد_دوم)_پارت_465

اما جوابى نشنيدم،با تعجب رفتم توى اتاق خواب اما اونجا نبود،يعنى چى؟نكنه مهيار باهام شوخى كرده بود! از اتاق اومدم بيرون و همون موقع چشمم به اتاق تهى افتاد و على رو اونجا ديدم كه به در پشت كرده و دستشو تكيه داده بود به ديوار،حيرت زده نگاش كردم و صداش زدم:

_ على!تو چرا اونجا وايسادى؟!

اما اون جوابمو نداد.رفتم توى اتاق و دوباره صداش كردم:

_ على!ع...

نزديكش شدم و خواستم با تكون دادن دستش خبرش كنم كه هستم ولى يهو برق از سرم پريد و به عقب پرت شدم،اصلا نفهميدم چى شده و از ضربه ى سيلى اى كه به صورتم خورده بود گيج و منگ بودم ولى همين كه على

اومد سمتم دستمو روى گونه م كه مى سوخت گذاشتم و با ترس و تعجب نگاش كردم،چشما و صورتش قرمز قرمز شده بودن،نمى دونستم چه اتفاقى افتاده و چرا بهم سيلى زده،حتى نمى تونستم ازش بپرسم دليل کارشو سوال کنم،چون گلومو بغض گرفته بود و نمى تونستم حرف بزنم.

نفس نفس ميزد و ازم چشم بر نمي داشت. نگاهش اونقدر ترسناک بود که قلبم از ديدنش به شدت ميزد.براي چند دقيقه فقط نگام کرد بعد يه قدم اومد جلو و با صداي خفه و عصبانيش پرسيد:

_ راستشو بگو...اون آشغالي که باهاش دوست بودي کي بود؟

عقب رفتم و خودمو از ترسش چسبوندم به ديوار و هيچي نگفتم.با شنيدن حرفي که زده بود مغزم قفل کرده و زبونم بند اومده بود و نمي تونستم چيزي بگم.علي که ديد چيزي نميگم يهو خودشو بهم رسوند و شونه هامو گرفت و منو با خشونت چسبوند به ديوار و در حاليه سعي مي کرد صداش زياد از حد بالا نره غريد:

_ راستشو بگو لعنتي اون کيه؟


romangram.com | @romangram_com