#پونه_(جلد_دوم)_پارت_466
حسابي از فشاري که به شونه هام مي آورد دردم گرفته بود .مي خواستم حرف بزنم اما نمي تونستم .گلوم هنوز بغض داشت .
_ حرف بزن.
صداش تهديد کننده تر شد.بغضم شکست.اشکم ناخواسته سرازير شد و بريده بريده گفتم:
_ من...من...من...
_ ميگي يا بزنم دندوناتو خرد کنم؟
از طرز حرف زدنش جا خورده بودم.فکرم ديگه درست کار نمي کرد.فقط اشک ميريختم و از ترس نگاه عصباني و ترسناکش چشمامو بسته بودم.مي خواستم دليل رفتارشو بدونم و بفهمم چقدر در مورد آرمين فهميده.اما اون لحظه هيچ جوره نمي تونستم چيزي بفهمم.
_ من...من نمى دونم...نمى دونم از چى حرف ميزنى!
_ نمى دونى از چى حرف ميزنم؟تو نمى دونى هان؟از اون يارو دوستت،همون مردى كه قبل از ازدواج با من باهاش دوست بودى و خدا مى دونه...
حرفشو قطع كردم و نذاشتم بيشتر از اين ادامه بده و ناليدم:
_ نه،اين دروغه...دروغه من...من با هيچ مردى دوست نبودم...نبودم...
romangram.com | @romangram_com