#پونه_(جلد_دوم)_پارت_464

بازم نگام كرد و پرسيد:

_ واقعا؟!

و اين واقعا شد حرف آخرش. ديگه چيزى نگفت و سكوت كرد.

مدتى از اون شب گذشت.كم كم داشت موضوع فراموشم مى شد .حتى با اينکه مي ديدم بهنام مثل سابق نيست و معمولا تو خودش فرو ميره و ساکت و بيشتر ناراحته خيلي اهميتي نمي دادم.چون با اينکه نمي دونستم چي شده و بين اما يه روز عصر وقتى تو حياط با فرزانه و مهناز و بهناز نشسته

بوديم و حرف ميزديم و سيب زميني پوست مي گرفتيم يهو مهيار از بيرون دويد تو حياط و رو بهم گفت:

_ زن دايي!زن دايي!دايي على اومده خونه ميگه بيا.

با تعجب اول به اون و بعد به مهناز و فرزانه نگاه كردم،على؟!اون وقت از روز برگشته بود خونه؟!ولى آخه براى چى؟!چه اتفاقى افتاده بود كه اون موقع برگشته بود؟!فرزانه كه مشخص بود اونم مثل من خيلى تعجب كرده ابرو بالا انداخت و گفت:

_ على؟!

با ترديد پا شدم و بي توجه به صداي مهناز و بهناز که از هم مي پرسيدن چي شده از حياط زدم بيرون و فورى رفتم خونه،در حياطو كه نيمه باز بود هل دادم و رفتم تو.اما على تو حياط منتظرم نبود،فكر كردم حتما تو خونه ست،براى همين رفتم داخل و صداش زدم:

_ على!على!من اومدم،


romangram.com | @romangram_com