#پونه_(جلد_دوم)_پارت_441
_ اينا رو تو ميگى ولى فكر كن بابام و زنش راضى ميشن دخترشونو با اين شرايط به تو بدن؟
بهنام كه مشخص بود حوصله ش از شنيدن اين حرفا سررفته گفت:
_ چرا؟مگه من چمه؟اگه بابات مخالفت مى كنه با ازدواج تو و على چرا مخالفت نكرد؟
اين بار على به حرف اومد و در جوابش گفت:
_ آخه عقل كل تو از كجا مى دونى مخالفت نكرده؟اتفاقا اونجا هم مخالف بود و اگه من قبل از اطلاع اون با پونه نامزد نشده بودم اون وقت شايد حتى اجازه ى خواستگارى هم بهم نمى داد.
بعد به من نگاه كرد و گويى منتظر بود حرفشو تاييد كنم كه همين كارو هم كردم:
_ آره درست ميگه بابام به شدت مخالف بود،مي گفت اجازه نميده.تازه شرايط من با نگين فرق داره.من که پيش بابام زندگي نمي کنم.بعدشم بابام راضي بشه.مادر نگين عمرا رضايت بده.
بهنام فكرى كرد و گفت:
_ خب اشكالى نداره من شانس خودمو امتحان ميكنم.اگه قبول نکردن يه فکري مي کنم.
من و على با شنيدن اين حرفا نااميدانه به هم نگاه كرديم،فايده نداشت
romangram.com | @romangram_com